بكارگيري مديريت استراتژيك در توسعه قابليتهاي سازماني ( 1 )

بكارگيري مديريت استراتژيك در توسعه قابليتهاي سازماني

   ● نويسنده: علي - حمزه پور

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از كتاب برداشت دوم، سال چهارم (سري جديد) شماره 5، پائيز 1385

مديران بايد سازمان خود را به سوي آينده اي ناشناخته هدايت كنند كه كام يابي در اين راه پرتلاطم نيز به توان مندي آنان در تجسم و درك دنياي اطرافشان بستگي دارد؛ دنيايي پيچيده و انباشته از ظرافت ها، ناپايداري ها، ديوان  سالاري ها، تحركات سياسي و سرانجام واقعيتهاي انكارناپذير. از آنجا كه نمي توان شيوه اي يگانه را براي برخورد با تمامي مسائل مديريت برگزيد، لازم است مديران، مسائل گوناگوني را كه سازمان با آنها مواجه است بشناسند و عملكرد سازمان را متناسب با آن هدايت و كنترل نمايند. مقاله حاضر جهت برجسته نمودن اين قابليت و بكارگيري آن در توسعه پايدار سازمانها، ضمن معرفي مديريت استراتژيك و ضرورت استفاده از آن، مزاياي بكارگيري، مهارتهاي لازم، نحوه تكامل، شيوه هاي اجرا، مراحل، بسترهاي اجرا، فرايند اجرا، نتايج و توسعه روند و در نهايت موانع طراحي برنامه هاي مديريت استراتژيك را بصورت اجمال مورد توجه قرار داده است.

از اوايل قرن بيستم با تأكيد سازمانها مبتني بر بودجه مندي و كنترل، سمت گيريهاي استراتژيك  آنان بر اين اساس بنا مي شد كه آينده چيزي مشابه گذشته است. سازماندهي، تخصيص منابع (انساني و مالي)، تجهيزات و … با محدوديت تهديدات متكي بر سوابق تاريخي انجام مي گرديد اما پس از جنگ جهاني دوم طرح ريزيهاي بلند مدت مورد توجه و مبناي تصميم گيريهاي مديريتي واقع شد. امروزه در پرتو تحولات علمي و تكنولوژيك جديد، سازمانها دستخوش دگرگونيهاي عميق و فراواني گرديده اند. انديشمندان و مديران سازمانهاي بزرگ دريافتند كه بر خلاف گذشته، محيط سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي دچار تغييرات وسيع بوده و عدم ثبات ناشي از آن نيز به تدريج شديدتر مي گردد.

از لحاظ مفهومي مديريت استراتژيك با تحول در تئوريهاي مديريت همگامي دارد. مكاتب كلاسيك رفتاري و كمي مديريت بر جنبه هايي از سازمان و عملكرد آن تأكيد مي كردند كه توسط مديريت قابل كنترل بود. مسائلي از قبيل برنامه ريزي توليد، رفتار زيردستان، بهبود محيط كار، نقش گروههاي غير رسمي در بازدهي كار، مدلهاي كمي تصميم گيري و غيره. ليكن هرگز فضاي سياسي جامعه، احساس افراد و نهادهاي خارج از سازمان، مسأله اصلي آنها نبود. چرا كه محيط از ثباتي نسبي برخوردار بوده وچنين نيازي هم احساس نمي شد. به تدريج با رشد مستمر اقتصادي، اوضاع قابل اطمينان محيطي از ميان رفت و تغييرات و حوادث شتابنده اي در جهان اتفاق افتاد. لذا مفاهيمي مانند سيستم، برنامه ريزي بلندمدت، استراتژي و فرايند مديريت استراتژيك مورد توجه صاحب نظران مديريت قرار گرفت. توجه به محيط، آگاهي از تأثير متغيرهاي محيطي و ارائه چشم اندازي از فعاليت آينده براي سازمانها،  لزوم آمادگي براي برخورد با تغييرات مداوم را توجيه مي كند. وجود عدم قطعيت هاي محيطي در مسايل سازماني به لحاظ مبهم بودن و طبيعت احتمالي رخدادهاي آتي و آمادگي سازمانها جهت تغيير، برخوردي متفاوت با تغيير، نوع تصميمات، عوامل جديد مؤثر بر تصميم گيري و قطعيت در مورد تغييرات آينده، توجه به استفاده از مدل مديريت استراتژيك را افزون تر مي نمايد.

لذا با توجه به پيشينه مذكور و همچنين پيچيدگي ارتباطات ميان اجزاء نرم در نظام هاي مديريتي و عدم كارايي  ابزارهاي سنتي و تمركز تعداد زيادي از تحقيقات در دهة اخير بر مديريت تغيير و جهت گيري هاي مبتني بر مديريت دانايي محور، هدف مقاله حاضر نيز پاسخگويي به چگونگي رويكردهاي علمي و كاربردي در كنترل تغييرات و آغاز تمهيدات و تكنيك هايي براي كارآمدسازي و توسعه قابليت هاي سازماني به ويژه در سطوح راهبردي مي باشد.

با توجه به خلاء موجود در ارائه مفاهيم كاربردي براي سطوح عام مديريتي در كشور، تلاش شده است به منظور گسترش فرهنگ مديريت استراتژيك در كلان نگري، جامع نگري و آينده نگري، ضمن اشاره اي اجمالي به تعاريف مرتبط، ضرورت ها، مزايا و مهارت هاي لازم در مديريت استراتژيك، به نحوه تكامل و فرايند اجمالي اين علم پرداخته شود و در نهايت خلاصه اي از شيوه هاي اجرا، مراحل، بسترهاي اجرا، نتايج و در نهايت موانع طراحي برنامه هاي مديريت استراتژيك بصورت يك رقابت كلي و با رويكرد توصيفي نيز مورد بررسي قرار گرفته است.

 تعريف استراتژي

واژه استراتژي داراي معاني و كاربردهاي متفاوتي از جمله طرح و نقشه (نوع مسير اقدام آگاهانه و مورد نظر يك رهنمود يا مجموعه اي از آنها براي برخورد با يك وضعيت و يا الگو (نقشه پيش از اقدام) و … مي باشد.{1} لكن در مديريت عبارتست از:

«بكارگيري منابع ملموس و غير ملموس براي توسعه قابليتهايي كه به مزيتهاي رقابتي پايدار سازمان منجر شود. {2} ويا طرحي واحد و جامع و يكپارچه كه براي اطمينان از دستيابي به هدف هاي اساسي تنظيم مي شود. {3}

 تعريف مديريت

فراگرد هماهنگ سازي فعاليت فردي و گروهي در جهت هدفهاي گروهي و يا فراگرد برنامه ريزي، سازماندهي، رهبري و نظارت كار اعضاي سازمان و استفاده از همه منابع موجود در سازماني براي تحقق هدفهاي مورد نظر سازمان. {4}

 تعريف مديريت استراتژيك

تصميمات و فعاليتهاي يكپارچه در جهت توسعه استراتژيهاي مؤثر، اجرا و كنترل نتايج آنهاست. مديريت استراتژيك  فعاليتهاي مربوط به بررسي، ارزشيابي و انتخاب استراتژيها، اتخاذ هر گونه تدابير درون و بيرون سازماني براي اجراي اين استراتژي ها و در نهايت كنترل فعاليتهاي انجام شده را در بر مي گيرد. {5} لذا مديريت استراتژيك عبارتست از فرايند تضمين دستيابي سازمان به فوائد ناشي از بكارگيري استراتژيهاي مناسب طراحي شده مطابق با نيازهاي يك سازمان در زمان مشخص. {6}

به بيان ديگر مديريت استراتژيك جريان تصميم گيري و انجام اقداماتي است كه موجب ايجاد يك استراتژي موثر براي دستيابي به اهداف كلي سازمان مي گردد. به عبارت ديگر مديريت استراتژيك فرايند اتخاذ تصميماتي است كه منجر به توفيق ادامه حيات و يا مرگ سازمان مي گردد. {7}

سيستم، مجموعه اي متشكل از عوامل گوناگون كه با يكديگر به طور پويا تعامل داشته و براي به انجام رساندن يك كار و يا دستيابي به هدف خاص سازمان يافته اند. رفتار هر سيستم متأثر از وابستگي متقابل عناصر تشكيل دهنده آن است و ديگر خصوصيات يك سيستم،نظم ،كل گرايي و هدفمند بودن مي باشد. هر سيستم ممكن است از چندين زير سيستم تشكيل شده باشد و هر كدام نيز بخشي از كار سيستم را انجام مي دهد. سازمان سيستمي است كه منابع مالي، مواد، نيروي انساني و … را در اختيار گرفته و با يك سري عمليات آنها را به محصولات و خدمات تبديل مي نمايد. مدير سازمان عنصر كنترلي سازمان مي باشد و آن را به طرف رسالت و اهدافش ياري مي نمايد. {8}

 ضرورت استفاده از مديريت استراتژيك

با توجه به تغييرات محيطي كه در حال حاضر شتاب زيادي به خود گرفته است و پيچيده شدن تصميمات سازمان، لزوم بكارگيري برنامه اي جامع براي مواجهه با اينگونه مسائل بيشتر از گذشته ملموس مي شود. مديريت استراتژيك با تكيه بر ذهنيتي پويا، آينده نگر، جامع نگر و اقتضايي، راه حل بسياري از مسائل سازمانهاي امروزي است.

در ميان پيشرفتهاي دانش مديريت در دهه گذشته مي توان به پيدايش جنبشي تازه به نام مديريت استراتژيك (راهبردي) اشاره كرد. اين جنبش كه در اصل در بستر كوششهاي پر رقابت بازرگاني توليد يافته و هم اكنون راه رسايي را در ديگر زمينه هاي مديريتي در پيش گرفته است، به دليل توانمندي اصول و موازين آن توانسته  جايي براي خود بگشايد و با پذيرش همگاني روبرو گردد. {9}

ضرورت توجه به مديريت استراتژيك از آن جهت است كه با استفاده از روشهاي خاص، بيمها و تهديدهاي احتمالي را بازشناسي كرده و با بكاربستن تمهيدات لازم آنها را به فرصتهاي نيكو مبدل مي كند. بر پاية اين شيوة تفكر، مديران در همة  بخشهاي زندگي بايد به بررسي در افق كار خود بپردازند و از آنچه پيش بيني مي شود برنامه اي شايسته و كارساز در جهت افزايش توان پايندگي سازمانها را فراهم آورند. {10}

 مزاياي بكارگيري مديريت استراتژيك

1- افزايش سطح سوددهي

2- بالا بردن تعهد اعضاي سازمان براي نيل به اهداف بلند مدت

3- غافلگير نشدن نسبت به تحركات محيط يا اقدامات رقبا

4- هشدار دهي نسبت به بروز مشكلات پيش از بوجود آمدن آن

5- علاقمند شدن مديران به سازمان

6- ميسر ساختن واكنش مناسب نسبت به تغييرات

7- شناسايي هرگونه نياز به تعريف مجدد ماهيت تشكيلات

8- بهبود هدايت تلاشها در جهت نيل به اهداف از پيش تعيين شده

9- ايجاد درك روشن تر مديران نسبت به تشكيلات

10- تسهيل شناسايي و بهره برداري از فرصتها

11- ارائه نگرشي واقع بينانه نسبت به مشكلات

12- ايجاد چارچوبي براي بررسي اجراي طرح و كنترل فعاليتها

13- به حداقل رساندن تأثيرات سوء  شرايط نامساعد و تغييرات نامطلوب

14- كمك به مديران جهت مرتبط نمودن مؤثر تصميمات مهم به اهداف تعيين شده

15- مؤثرتر نمودن اختصاص زمان و منابع به فرصتهاي شناسايي شده

16- هماهنگ ساختن اجراي تاكتيك هاي سازنده يك طرح

17- فراهم نمودن امكان تلاش مشترك و جمعي در تركيب همه كاركردها

18- به حداقل رساندن منابع و زمان اختصاص تصميمات غلط موقتي

19- ايجاد چارچوبي براي ارتباط داخلي كاركنان با يكديگر

20- ميسر ساختن ترتيب اولويت در داخل چارچوب زماني طرح

21- برخوردار نمودن سازمان از مزيتي برتر از رقبا

22- تبديل نمودن رفتار و افراد در سازمان به يك تلاش مشترك جمعي

23- افزايش انگيزه و ايجاد مبنايي براي تبيين مسئوليت افراد

24- تشويق آينده نگري از جانب كاركنان

25- برانگيختن رويكردي توأم با همكاري، پيوستگي و اشتياق در برخورد با مشكلات و فرصتها  {11}

 

مهارتهاي لازم براي مديريت استراتژيك

1- ارزيابي شرايط

2- تفكيك وسازماندهي اطلاعات كليدي

3- پرسشهاي صحيح

4- تعريف فرصتها تهديدات

5- تشخيص و ارزيابي راه كارهاي جايگزين

6- تعبير و تفسير داده ها

7- ارزيابي نتايج استراتژي هاي گذشته

8- توسعه و تعريف استراتژ هاي نو

9- همكاري با ساير مديران

10- تصميم گيري در شرايط عدم اطمينان

11- ارزيابي منتقدانه

12- واكنش در مقابل انتقادات {12}

 

نحوة تكامل مديريت استراتژيك

1- برنامه ريزي مالي اساسي: با هدف اعمال كنترل عملياتي بهتر از طريق تلاش براي تأمين بودجه ها.

2- برنامه ريزي مبتني بر پيش بيني: با هدف برنامه ريزي مؤثرتر به منظور كمك به رشد سازمان از طريق تلاش براي پيش  آينده فراتر از سال بعد.

3- برنامه ريزي با تأكيد بر محيط خارجي سازمان (برنامه ريزي استراتژيك):با هدف تأمين خواسته ها، نيازها و سلايق مخاطبين و موفقيت در رقابت از طريق تلاش براي اعمال تفكر استراتژيك.

4- مديريت استراتژيك: با هدف كسب مزيت رقابتي و آينده اي موفق از طريق مديريت تمامي منابع. {13}

 

پارادايم ها و مكاتب مديريت استراتژيك

هنگامي كه پارادايم جديد ظهور مي كند، در واقع قوانين و قواعد حاكم بر پارادايم قبلي به مرور از بين مي رود و فرصت هاي جديد آفريده مي شود. آنهايي كه بر پارادايم هاي قبلي وابسته اند و در مقابل تغيير از خود مقاومت نشان مي دهند معمولاً از درك حقايق خارج پارادايم محرومند. در سازمان ها نيز موفقيت از آن كساني است كه خود در خلق و آفرينش پارادايم هاي جديد نقش داشته و تغيير پارادايم را با حساسيت و هوشياري دنبال كرده اند.

 

الف) پارادايم تجويزي

پارادايم تجويزي بيشتر با اين مسأله سر و كار دارد كه استراتژي ها چگونه بايد به شكل قاعده در آينده و از قبل تدبير شوند نه اينكه چگونه الزاماً شكل مي گيرند. اين پارادايم در مكتب طراحي، برنامه ريزي وموقعيت يابي بروز پيدا كرده است:

 

1-  مكتب طراحي

مكتب طراحي يكي از مؤثرترين نگرش هاي فرايندي در امر شكل گيري استراتژي است. بر اساس اين فرايند شكل گيري استراتژي حاصل مواجهه نقاط ضعف و قوت و فرصت ها و تهديدهايي است كه در محيط خارج و داخل، مجموعه مورد نظر را احاطه كرده است. بر همين اساس پيروان ومديران اين مكتب، به دنبال خلق استراتژي هاي بي نظير و ساده اي هستند كه بر شكار فرصت ها و استفاده مناسب از نقاط قوت، استوار است. پايه هاي اصلي اين مكتب به دنبال مطالعات علمي و تحقيقاتي كه در دو دانشگاه كاليفرنيا و ام.اي.تي در نيمه اول قرن 20 صورت گرفت بنا گرديد و توانست تا سال 1970 دوام يابد.

 

2-  مكتب برنامه ريزي

مكتب برنامه ريزي كه به دنبال مكتب طراحي رواج يافت، از بسياري جهات مشابه مكتب طراحي است ولي در اين مكتب يك اصل به عنوان پايه هاي طراحي بنيان گذاشته شده كه حاكي از قابليت تقسيم و اجراي گام به گام توالي منطقي از اقدامات گذشته است كه طي مكتب طراحي در قالب يك فرايند يكپارچه رواج يافته بود. بر اين اساس مكتب برنامه ريزي يك فرايند رسمي و قابل مدلسازي است كه بر مبناي آن مي توان اهداف، برنامه ها، طرح هاي عملياتي و بودجه را در قالب برنامه هاي راهبردي، عملياتي و برنامه ريزي بودجه تدوين ودر دوره ها و سطوح مختلف زماني و سازماني به مرحله اجرا گذاشت. اين مكتب به موازات ترويج مكتب طراحي، ابداع گرديد و از سال 1965 با نظريه پردازي آنسوف(2) از گروه هاروارد آغاز و تا سال 1980 با پايه ريزي مديريت استراتژيك ادامه يافت.

 

3-  مكتب موقعيت يابي

بر اساس اين مكتب، راهبردها، ناشي از نتايج تجزيه و تحليل موقعيت هاي استراتژيك هستند كه بيشتر بر اهميت فرصت و موقعيت استراتژي نسبت به فرايند تنظيم استراتژي تأكيد دارند لذا عمده توجه اين مكتب به خلق ايده هايي ساده اما دگرگون كننده است كه در يك موقعيت خاص مي تواند تجويز شود. در اين مكتب از تكنيك ها و ابزارهاي تجزيه و تحليل براي شناسايي فرصت ها و موقعيت هاي مورد نظر استفاده مي شود. اين مكتب بدنبال مطالعات وتحقيقاتي كه از جانب مايكل پورتر(3)در دهه 1980 انتشار يافت پي ريزي شد و به عنوان مكتب غالب در دوره خود تجلي يافت.

 

ب) پارادايم توصيفي (تجربي- انطباقي)

در پارادايم توصيفي جنبه هاي خاصي از فرايند تشكيل استراتژي بررسي شده و بيشتر با مسئله توصيف استراتژي ها سر و كار دارند تا تعيين رفتار طراحي استراتژي بصورت ايده آل.

 

1-  مكتب كارآفريني

مكتب كارآفريني بيش از هر چيز ريشه در درك شهودي، قضاوت و تجربه ها دارد و بر همين اساس نوع خاصي از استراتژي ها را توسعه مي دهد كه مبتني بر شخصيت گرايي و عناصر رهبري بوده و چشم انداز و نگرش سازمان در آينده را روشن مي سازد. پديده رايج در اين مكتب رهبري است و بر اين اساس كليه موفقيت و قدرت سازمان به دست رهبران اجرايي قرار دارد. ويژگي اين رهبران توانايي، خلاقيت، نوآوري و شكار فرصت ها است. لذا در اين مكتب تمركز بر فرصت هاي پيش رو است تا مسائل و مشكلات و استراتژي در اين مكتب داراي خصوصياتي است كه بر ابهام و عدم اطمينان محيطي استوار است. اين مكتب همزمان با كاربرد تئوري هاي نئوكلاسيك به منظور اجتناب از شكست هاي اقتصادي توسط محققين ونظريه پردازان سرشناسي نظير مينتز برگ و دراكر ابداع شد.

 

2-  مكتب شناختي (ادراكي)

بر اساس اين مكتب استراتژي به عنوان يك نگرش مطرح شده و چگونگي ارتباط استراتژيك را با اطلاعات محيطي نشان مي دهد. بر مبناي اين مكتب، تنظيم استراتژي فرايندي اقتضايي است و شناخت به عنوان يك فرايند ذهني به منظور ساخت و توسعه استراتژي هانند تفسيري خلاق، جهت به تصوير كشيدن واقع بينانه واقعيت ها صورت مي گيرد. اين مكتب بدنبال تحقيق هاي گسترده اي كه توسط سايمون، خانمان و ترسكي(4) در سال هاي 1974 انجام پذيرفت، ابداع شد و تا كنون نيز ادامه يافته است.

 

3-  مكتب يادگيري

در مكتب يادگيري فرايند تنظيم استراتژي يك فرايند توأم با يادگيري عمومي است و لذا نيازي به اعمال قدرت و يا تحميل استراتژي در كل سازمان نخواهد بود. بر اساس اين مكتب، اينكه چه كسي به تنظيم استراتژي مي پردازد مهم نيست بلكه اين موضوع كه چگونه آنها اين عمل مهم را انجام مي دهند واجد اهميت مي باشد. بر همين اساس در اين مكتب، استراتژيست ها را مي توان در كليه سطوح و لايه هاي سازماني يافت. ليندبلوم، هام، مارچ، كويين و پرنهالاد(5) در خلال  سال هاي 1963 تا 1990 از جمله محققيني بودند كه در اين خصوص به نظريه پردازي پرداختند.

 

4-  مكتب قدرت گرايي

بر اساس اين مكتب، استراتژي به عنوان يك فرآيند آشكار تأثير گذار با تأكيد بر كاربرد قدرت و سياست، جهت نقد استراتژي هايي كه مطلوب سلائق خاصي باشد تعريف مي شود. هدف از كاربرد كلمه قدرت در اين مكتب، توضيح و تشريح مراتب تأثير و نفوذ مي باشد كه از دو حوزه داخلي و خارجي نشأت مي گيرد. آليسون، سالاتيك و استلي(6) از جمله محققيني بودند كه مكتب قدرت گرايي و ويژگي هاي خرد و كلان آنرا در دهه 1980 مطرح ساخته و مورد بررسي قرار دادند.

 

5-  مكتب فرهنگي

در مكتب فرهنگي، ساخت استراتژي به مثابه يك فرايند ريشه در نيروهاي اجتماعي و فرهنگي دارد معرفي مي شود. در اين فرهنگ، شكل گيري استراتژي، حاصل توافق گروهي و آرمان مشترك سازماني است وساخت استراتژي حاصل فرايند تعاملات اجتماعي است كه بر پايه عقايد و درك مشترك اعضاء و سازمان بنا شده است. بنابراين استراتژي هاي حاصله در اين مكتب شامل طرح، الگو و موقعيت هايي است كه هر كدام منطبق با زمان و شرايط خاصي توسعه يافته و مطرح مي شوند. بدنبال توسعه و گسترش فرهنگ در مديريت كه طي سال هاي دهه 1980 مطرح گرديد توجه استراتژي هايي نظير رنمان و نورمن (7) نيز به آن معطوف شده و مفاهيم آن را در قالب اين مكتب توسعه داده اند.

 

6-  مكتب محيطي

تمركز مكتب محيطي بر نيروهايي است كه در بيرون سازمان، مجموعه را تحت تأثير خود قرار مي دهند. بر خلاف مكاتب ديگر كه از اين نيروها به عنوان عوامل تأثير گذار ياد مي كنند در مكتب محيطي عوامل خارجي بازيگران و نقش آفرينان اصلي هستند. بر مبناي اين مكتب تغييرات و تحولات محيطي است كه شكل گيري استراتژي را امكان پذير ساخته و سازمانها را مجبور به اتخاذ استراتژي صحيح مي كند و سازمان ها آن كاري را مي كنند كه محيط به ايشان ديكته مي كند، اين در حالي است كه نتوانند بر محيط تأثير گذار باشند. اين مكتب با توسعه و گسترش علم احتمالات توسعه يافت.

 

ج) پارادايم تلفيقي

اين مكتب در واقع تلفيقي از ساير مكاتب است. در اين مكتب پيكربندي انسان ها بصورت دسته جمعي بررسي مي شوند و فرآيند تشكيل استراتژي را به عنوان يكي از تغيير حالت ها توصيف مي كند كه بخش عمده اي از ادبيات تجويزي و مهارت را بر روي تغيير استراتژيك متمركز مي كنند.

 

مكتب پيكربندي

پيروان و طرفداران مكتب پيكربندي به دنبال گونه اي مجتمع و يكپارچگي هستند و لذا اجزاء و عناصري از مكاتب گوناگون را به كار مي گيرند. اين مكتب دو جنبه عمده دارد. يكي به حالت و وضعيت سازمان و محيط بيرون سازمان بر مي گردد كه به شكل دهي معروف است اما جنبه ديگر مرتبط با فرايند اتخاذ استراتژي است كه با واژه تدوين بيان مي شود. اين دو جنبه در واقع دو روي يك سكه هستند. اگر سازمان يك حالت وجودي را اتخاذ كند آنگاه ايجاد استراتژي ها، فرآيند جهش از يك حالت به حالت ديگر است. به عبارت ديگر “ايجاد” نتيجه گريزناپذير “شكل دهي” است. اين مكتب حدوداً از دهه 1960 ايجاد گرديد اما در اوايل ايجاد، رشد چنداني از خود نشان نداد وليكن در سال هاي اخير و بعد از دهه 1980 به سرعت توسعه يافت. البته كسي به وضوح درباره اين مكتب و چگونگي ايجاد استراتژي هاي آن سخن نمي گويد اما مي توان گفت در دامنه وسيعي بكار مي رود. انديشمنداني چون مينتزبرگ، چندلر، ميلر و اسنو(8) در شكل دادن به اين مكتب نقش داشته اند.{ 14}

مدیریت استراتژيک و مزاياي آن

مدیریت استراتژيک و مزاياي آن

م . زرگر

 مديريت

در باره‌ تعريف مديريت اتفاق نظر خاصي در دست نيست و صاحبنظران و نظريه پردازان علم مديريت با اهداف و سوگيري‌هاي گوناگون، تعاريف متفاوتي ارائه كرده‌اند.

-          مديريت عبارتست از: هنر انجام كار به وسيله‌ ديگران (فالت،1924).

-          فراگرد تبديل اطلاعات به عمل؛ اين فراگرد تغيير و تبديل را تصميم گيري نام مي نهيم (،1967).

-          فراگرد هماهنگ‌سازي فعاليت فردي وگروهي در جهت هدفهاي گروهي (دانلي و  ،1971).

-     فراگرد برنامه ريزي، سازماندهي، رهبري و نظارت كار اعضاي سازمان و استفاده از همه‌ منابع موجود سازماني براي تحقق هدفهاي مورد نظر سازمان (استونر و همكاران،1995).

تعريف عملياتي(Operational definition)، مفهوم مديريت را با رعايت ملاكهاي عيني منوط مي‌سازد. از اين رو، اگر در موقعيتي ملاكهايي شامل فعاليت منظم و سازمان يافته، هدفها، روابط ميان منابع، انجام كار به وسيله‌ ديگران و تصميم گيري برقرار باشد، مي‌توان گفت در آن موقعيت ،مديريت اعمال مي شود (كلاندوكينگ،1972)

 

استراتژي

واژه‌ استراتژي(Sterategy)از ريشه‌ يوناني strategema  به معناي فرمانده‌ ارتش، مركب از stratos به معني ارتش و ago به معناي رهبر گرفته شده است.

مفهوم استراتژي ابتدا به معناي فن، هدايت،تطبيق و هماهنگ‌سازي نيروها جهت نيل به اهداف جنگ در علوم نظامي بكار گرفته شد.

در جاي ديگر استراژي بدين شكل تعريف مي‌شود: « استراتژي يك برنامه واحد ، همه جانبه و تلفيقي است كه محاسن يا نقاط قوت اصلي سازمان را با عوامل و تغييرات محيط مربوط مي سازد و به نحوي طراحي مي شود كه با اجراي صحيح آن از دستيابي به اهداف اصلي سازمان اطمينان حاصل شود».

سپس نظريه پردازن علم مديريت، استراتژي را چگونگي تخصيص مطلوب منابع كمياب،جهت رسيدن به اهداف اقتصادي تعريف كرده اند.

استراتژي تعيين كننده‌ زمينه هاي فعاليت در محيطي پيچيده و پويا و ابزاري است كه به عنصر انساني در يك نظام سازماني حيات بخشيده و افراد را به حركت وا مي‌دارد.

"آنسوف" به عنوان اولين دانشمندي كه استراتژي را به شكل جامع و معنادار توضيح داد، معتقد است كه هر قدر بين اهداف و فعاليت هاي فعلي سازمان سازگاري بيشتري وجود داشته باشد، نرخ رشد و توسعه بزرگتر و منظم تر خواهد بود.

"شاندلر" استراتژي را به اين صورت تعريف مي‌كند:  استراتژي عبارت است از يك طرح واحد، همه جانبه و تلفيقي كه نقاط قوت وضعف سازمان را با فرصت‌ها و تهديدهاي محيطي مربوط ساخته و  دستيابي به اهداف اصلي سازمان را ميسر مي‌سازد.

"اندروز" مي‌گويد: استراتژي عبارت است از الگوي منظورها، مقاصد، اهداف، خط مشي‌هاي اصلي و طرحهايي جهت دستيابي به اهداف.

"ميتزبرگ" تعريف كوتاهي راجع به استراتژي ارائه داده است.از نظر وي استراتژي عبارت است از الگوي به جريان انداختن تصميمات.

 

مديريت استراتژيک

مديريت عبارت است از فرايند تضمين دستيابي سازمان به فوايد ناشي از به كارگيري استراتژي‌هاي مناسب.

طبق اين بيان، يك استراتژي مناسب مطابق با نيازمندي‌هاي يك سازمان در زمان مشخص تعريف مي‌شود.فرايند مديريت استراتژيك شامل شش گام متوالي و مستمر است:

1-      تجزيه و تحليل محيطي

2-      پايه گذاري جهت‌گيري سازماني

3-      هدف‌گذاري

4-      تعيين و تدوين استراتژي‌ها

5-      بسترسازي و اجراي استراتژي‌ها

6-      كنترل استراتژي‌ها

 يك مدير استراتژيست بايد هم به برنامه‌ريزي و هم به كنترل بپردازد، چرا كه تنها يك غيرمدير بدون برنامه‌ريزي، سعي در كنترل فعاليت‌ها مي‌كند.

لذا فرايند مديريت استراتژيك به صورت زير تعريف مي‌شود: «مديريت استراتژيك عبارت است از هنر و علم فرمول‌بندي، اجرا و ارزيابي تصميمات چندبعدي-با تاكيد بر يكپارچه‌سازي عوامل مديريت ، بازاريابي، امور مالي، توليد يا خدمات، تحقيق و توسعه وسيستم‌هاي اطلاعاتي و غيره- جهت رسيدن به اهداف سازماني.»

 

مزاياي مديريت استراتژيک

پژوهشهاي انجام گرفته ، مزايايي را براي تفكر استراتژيك و تعهد عميق به فرايند مديريت استراتژيك قايل است، از جمله تفكر و تعهد استراتژيك :

1-      سطوح مختلف مديريت سازمان را در تعيين اهداف، هدايت و راهنمايي مي‌كند.

2-      شناسايي و پاسخگويي به موج تغييرات، فرصتهاي جديد و تهديدات در حال ظهور را تسهيل می کند.

3-      منطق مديريت را در ارزيابي نياز به سرمايه و نيروي كار تقويت مي سازد.

4-      كليه تصميم گيري‌هاي مديران در زمينه‌ استراتژي را در كل سازمان هماهنگ مي نمايد.

5-     سازمان را قادر مي سازد كه موقعيت واكنشي (Reactive) خود را به وضعيت كنشي وآينده ساز (Proactive) تبديل كند.

مزاياي فوق به سازمان‌ها توانايي آن را مي بخشد كه به جاي آن كه صرفاً پاسخگوي نيروهاي رقابتي بوده و در مقابل شرايط متغير حاكم بر خود واكنش نشان دهند، خود بر آنها تأثير گذارند.

 

منبع : اينترنت

برنامه ریزی و مدیریت استراتژیک

برنامه ریزی و مدیریت استراتژیک

ترجمه: محمدرضا ميرزااميني

 شمايي كلي از اصول برنامه‌ريزي

برنامه‌ريزي, فرآيند آگاهانه و سيستماتيك تصميم‌گيري در مورد اهداف و فعاليت‌هاي آينده يك فرد, گروه, واحد كاري يا سازمان است.

فرآيند مبنايي برنامه‌ريزي:

1.       تحليل موقعيتي: برمبناي رويكرد احتمالي (پيشامدهاي آينده), برنامه‌ريزي با يك تحليل موقعيتي آغاز مي‌شود. برنامه‌ريزان بايد در چارچوب محدوديت‌هاي زماني و منابع, اطلاعات مرتبط با مساله مورد برنامه‌ريزي را جمع‌آوري, تفسير و خلاصه (جمع‌بندي) نمايند.

2.       ارايه اهداف و طرح‌هاي ممكن (گزينه‌هاي پيش رو): اين مرحله, جايي است كه بايد بر خلاقيت تاكيد ورزيد و مديران و كاركنان را تشويق كرد تا برپايه نگرشي وسيع به امورشان بينديشند.

الف. ”اهداف“, همان مقاصد يا غايت‌هايي هستند كه مديران قصد رسيدن بدان‌ها را دارند. اهداف مي‌بايست مشخص, چالشي و واقع‌گرايانه باشند.

ب. ”طرح‌ها (يا برنامه‌ها)“, اعمال يا ابزارهايي هستند كه مديران براي حصول اهداف خود بكار مي‌گيرند.

3.       ارزيابي اهداف و طرح‌ها: تصميم‌گيرندگان بايد مزايا, مضرات و تاثيرات بالقوه هر گزينه پيش رو (هدف و طرح) را ارزيابي نمايند.

4.       انتخاب هدف و طرح: حال برنامه‌ريز در موقعيتي است كه بايد مناسب‌ترين و امكان‌پذيرترين اهداف و طرح‌ها را برگزيند.

5.       پياده‌سازي و اجرا: بايد مديران و كاركنان, طرح (برنامه) را درك نموده, منابع موردنياز آن را در اختيار داشته, و براي انجام آن برانگيخته شوند.

6.       پايش و كنترل: از آنجاييكه برنامه‌ريزي, فرآيندي پيش‌رونده و تكرارشونده است, بايد مديران مستمراً عملكرد واحدهاي تحت‌تكفل‌شان را از جهت تطابق با اهداف و برنامه‌هاي واحد, تحت‌نظر داشته باشند.

 

سطوح برنامه‌ريزي

الف. برنامه‌ريزي استراتژيك:

برنامه‌ريزي استراتژيك دربردارنده تصميم‌گيري‌هايي است كه راجع به اهداف و استراتژي‌هاي بلندمدت سازمان مي‌باشند.

1.       ”اهداف استراتژيك“, مقاصد و غايت‌هاي عمده‌اي هستند كه مرتبط با بقا, ارزش و رشد سازمان هستند.

2.       ”استراتژي“, الگوي يا چارچوبي از اعمال و تخصيص منابع است كه براي دستيابي به اهداف سازمان طراحي شده باشد.

ب. برنامه‌ريزي تاكتيكي و عملياتي:

1.       ”برنامه‌ريزي تاكتيكي“, اهداف و طرح‌هاي استراتژيك را به اهداف و برنامه‌هاي مشخص تبديل (ترجمه) مي‌نمايد كه مرتبط با بخش خاصي از سازمان مي‌باشند.

2.       ”برنامه‌ريزي عملياتي“, رويه‌ها و فرآيندهاي خاص موردنياز در سطوح پايين سازمان را مشخص مي‌نمايد.

 

برنامه‌ريزي استراتژيك: ديروز و امروز

مديريت استراتژيك, تمامي مديران سازمان را در تدوين و اجراي اهداف استراتژيك و استراتژي‌ها دربر‌مي‌گيرد. گام‌هاي كلي برنامه‌ريزي استراتژيك را مي‌توان به اجمال اين‌گونه برشمرد:

گام 1: تعيين ماموريت, ديدمان (چشم‌انداز) و اهداف

1.       ”ماموريت“, مقصود و ارزش‌هاي اصلي سازمان (و حوزه عملكرد آن) را مشخص مي‌نمايد. در واقع, عبارتي است كه دليلِ وجودِ سازمان (يا فلسفه وجودي آن) را بيان مي‌دارد.

2.       ”ديدمان استراتژيك“, فراي بيانيه ماموريت سازمان رفته و چشم‌اندازي را مشخص مي‌كند كه شركت (يا سازمان) بدان‌جا مي‌رود و به آن تبديل مي‌شود.

گام 2: تحليل فرصت‌ها و تهديدهاي خارجي

توفيق مديريت استراتژيك وابسته به ارزيابي صحيح و همه‌جانبه محيط سازمان است. شايان ذكر است ”ذي‌نفعان“, افراد و گروه‌هايي هستند كه از حصول ماموريت, اهداف و استراتژي‌هاي سازمان, تاثير و تاثر مي‌پذيرند. ذي‌نفعان عبارتند از:‌خريداران, تامين‌كنندگان, رقبا, سازمان‌هاي دولتي و قانون‌گذار, اتحاديه‌ها و گروه‌هاي كارگري (يا كارمندي), جامعه مالي, مالكين و سهام‌داران, و انجمن‌هاي بازرگاني و تجاري.

گام 3: تحليل نقاط قوت و ضعف داخلي

همزمان با تحليل محيط بيروني سازمان, بايد نقاط قوت و ضعف حوزه‌هاي كاري عمده داخل سازمان نيز مورد ارزيابي و سنجش قرار گيرند. در اين راستا بايد منابع (و ميزان آن‌ها) و شايستگي‌هاي محوري سازمان مشخص گردند تا بتوان آن را با ديگران مقايسه كرد.

1.      منابع و شايستگي‌هاي محوري:

الف. ”منابع“, ورودي‌هاي توليد سازمان هستند كه مي‌توان از طريق ذخيره‌سازي (و تجمع آنها) در يك بازه زماني, عملكرد شركت را بهبود بخشيد.

ب. ”شايستگي‌هاي محوري“, به آن چيزهايي اطلاق مي‌شود كه يك شركت, قادر به انجام آن, به طور ويژه, نسبت به ديگر رقبايش است.

2.       ترازيابي:

”ترازيابي“, فرآيندي است كه كاركردها و مهارت‌هاي اصلي يك شركت با ديگر شركت‌ها (يا مجموعه‌اي از شركت‌ها) مقايسه مي‌گردد تا مشخص شود چقدر مي‌تواند ”خوب“ عمل كند.

گام 4. تحليل SWOT و تدوين استراتژي

به بررسي و مقايسه نقاط قوت و ضعف, و فرصت‌ها و تهديدها, عموماً تحليل SWOT اطلاق مي‌شود. اين تحليل, مديران را قادر مي‌سازد تا واقعيت‌ها و پيش‌بيني‌هاي عمده منتج از تحليل داخلي و خارجي سازمان را استخراج و جمع‌بندي نمايند.

1.       استراتژي شركتي (كلان): استراتژي كلان شركت, مجموعه كسب‌وكارها, بازارها يا صنايعي را كه در آن به رقابت مي‌پردازد و نحوه توزيع منابع درميان آنان را برمي‌شمرد.

الف. يك ”استراتژي يكپارچه‌سازي عمودي“, بيانگر توسعه و گسترش حوزه سازمان (دامنه عملكرد) به سمت كانال‌هاي تامين يا توزيع‌كنندگان است.

ب. يك ”استراتژي تنوع‌گرايي هم‌محور“, بيانگر حركت به سمت كسب‌وكارهاي جديدي است كه مرتبط با كسب‌وكار محوري و اوليه شركت است.

ج. ”تنوع‌گرايي مختلط“, استراتژي شركتي كلاني است كه بيان‌كننده بسط و گسترش شركت به سمت كسب‌وكارهاي نامرتبط است. يكي از متداول‌ترين تكنيك‌هاي بررسي و تحليل استراتژي شركتي, ماتريس گروه مشاوره بوستون (BCG) است.

روندها در استراتژي شركتي: در سال‌هاي اخير, شركت‌هاي آمريكايي موجي از ادغام‌ها و تصاحب‌ها را تجربه نمودند.

2.       استراتژي كسب‌وكار: استراتژي كسب‌وكار, دربردارنده اقدامات و اعمال عمده‌اي است كه جايگاه رقابتي (رقابت‌پذيري) يك سازمان در بازار را بنانهاده و تقويت مي‌نمايند.

الف. كسب‌وكارهايي كه ”استراتژي هزينه پايين“ را در پيش مي‌گيرند, مي‌كوشند تا به روشي كارآمد, محصولي استاندارد و بدون زوائد (ظواهر و تجملات خاص) ارايه نمايند.

ب. در ”استراتژي تمايز“, شركت مي‌كوشد تا در ابعادي از صنعت خود يا بازارش (كه براي مشتري ارزشمند است), شاخص و يكتا گردد.

3.       استراتژي كاركردي: استراتژي‌هاي كاركردي توسط هريك از بخش‌هاي كاركردي و اجرايي سازمان در راستاي پيشتيباني از استراتژي كسب‌وكار پياده مي‌شوند.

گام 5. پياده‌سازي استراتژي

مديران استراتژيك بايد تضمين نمايند كه استراتژي‌هاي جديد سازمان, به روشي اثربخش و كارا مورد پياده‌سازي و اجرا واقع مي‌شوند. به طور كلي, پياده‌سازي استراتژي شامل چهار گام مرتبط مي‌باشد:

گام 1: تعريف وظايف استراتژيك.

گام 2: ارزيابي توانمندي‌هاي سازمان.

گام 3. تدوين نيازمندي‌هاي اجرايي (پياده‌سازي استراتژي‌ها)

گام 4. طرح اجرا و پياده‌سازي

گام 6. كنترل استراتژيك

بايستي يك سيستم كنترل استراتژيك در سازمان طراحي گردد تا مديران را در ارزيابي ميزان پيشرفت سازمان در زمينه استراتژي‌هايش ياري رسانده و آنان را قادر سازد تا در شرايطي كه اختلافاتي وجود دارد (فاصله با اهداف تعيين‌شده), اعمال اصلاح‌گرانه را اتخاذ نمايند.

 

منبع : اينترنت

 

 

 

مدیریت مشارکتی

بهارک سفيد گران

 

اگر مديريت مشاركتي را به سان رهيافتي جامع براي جلب مشاركت فردي و گروهي كاركنان در جهت حل مسائل سازمان و بهبود مستمر در تمام ابعاد تعريف كنيم و بر اين باور باشيم كه مديريت مشاركتي، ارتباط دائم، متقابل و نزديك بين مديريت ارشد و كاركنان است مي توان گفت كه: مديريت مشاركتي به معناي مشاركت افراد مناسب، در زمان مناسب و براي انجام كار مناسب است.

بر پايه اين تعريف، مشاركت كاركنان در كارهايي كه به خود آن ها مربوط مي شود؛ مشاركتي داوطلبانه، ارادي و آگاهانه خواهد بود كه اين درگيري شخص را تشويق مي كند كه به تحقق هدف هاي گروه كمك كند و در مسؤليت ها و پيامدهاي آنها سهيم شود.

مديريت مشاركتي دو هدف عمده را دنبال مي كند:

نخست، ارج نهادن به ارزش هاي انساني و به ياري طلبيدن افرادي كه به نوعي با سازمان در ارتباط اند.

دوم، رسيدن به هدف هاي از پيش تعيين شده به كمك همين افراد.

اين هدف ها بر چند اصل اساسي استوار است:

1. هر فرد عضو سازمان جزئي از يك ماشين بزرگ به حساب نمي آيد، بلكه انساني برخوردار از قدرت تفكر، هوش و استعداد و تجربه هاي گرانقدر است كه هر گاه زمينه ها و شرايط مساعد فراهم شود، مي تواند همه چيز را به نفع خود و سازمان خود تغيير دهد.

2. هر كار لزوماً به بهترين و مفيدترين حالت ممكن انجام نمي شود و بي ترديد مي توان هر كار معين را به گونه اي بهتر انجام داد و بهبود مستمر در انجام كار (Continuous Improvement) به كمك اعضاي مجموعه به صورت گروهي انجام مي شود.

چنانچه اجراي مديريت مشاركتي و نظام هاي تشكيل دهنده آن با موفقيت همراه باشد، از مزايا و پيامدهایي چون بهبود روابط انساني بين مديريت و كاركنان، تقويت انگيزش در كاركنان، بهبود گردش كار در سازمان، بروز خلاقيت و نوآوري، تقليل هزينه هاي توليد كالا و خدمات، افزايش احساس تعلق سازماني در كاركنان و همسو شدن هدف هاي آنان با هدف هاي سازمان و در نهايت افزايش رضايت مشتري و به دست آوردن سهم بيشتر در بازار برخوردار خواهد بود.

براي دستيابي به اين مزايا بايد ابتدا ويژگي هاي افراد مشاركت جو را بشناسيم كه سلامت رواني و ادراكي و توانايي ايجاد انديشه هاي بسيار با سرعت زياد و ارائه آن ها به افراد فرادست؛ ابتكار؛ توانايي ايجاد و ارائه پيشنهادهاي جديد؛ استقلال راي و قدرت داوري؛ متفاوت بودن از همكاران در ارائه ديدگاهها و انديشه هاي نو ومسؤليت پذيري، از جمله مشخصات افـراد مشاركت جو است.

 

معمولاً چنين افرادي را مي توان در سازمان هايي با ويژگي هاي زير يافت:

1. رقابت؛ در آن ها رقابت كامل و فشرده است چرا كه مشاركت در سازماني تحقق مي پذيرد كه رقابت كامل بر آن حاكم باشد.

2. دسترسي مديران به دانش گسترده؛ مديران سازمان هاي مشاركت جو بر اين اعتقادند كه دانش در سطح سازمانشان به وفور پراكنده است و خود به راحتي مي توانند انديشه ها و ديدگاه هاي ديگران را مستقيم و بي واسطه دريافت كنند.

3. احترام به افراد؛ كاركنان اين سازمان ها بر اين باورند كه مي توانند همگام با نيازهاي سازمان رشد كنند.

4. روابط دائمي و بلند مدت كاركنان و در نتيجه برخورداري از امنيت شغلي از ديگر ويژگي هاي اين سازمان ها است.

5. استقبال مديران از عامل تغيير؛ در اين سازمان ها همه مديران تغيير را به عنوان تنها عامل پايداري مي دانند و با خشنودي از آن استقبال مي كنند. طبيعي است در چنين سازماني لازم نيست كه مدير بخش زيادي از وقت خود را با انديشه دربارة چگونگي برخورد با تغييرات بگذراند، زيرا همه به اين باور رسيده اند كه تغيير نوعي ارزش مثبت است.

6. از ويژگي هاي سازمان مشاركت جو، ساختار متغير و تعاملي آن است. در فعاليت هاي از پيش برنامه ريزي شده مناسبترين ساختار، ساختار سنتي و مكانيكي است اما در شرايط مشاركتي، ساختار پويا راهگشاتر است و نظام كنترلي كمتر برقرار مي شود.

در چنين شرايطي افراد از آزادي عمل بيشتري برخوردارند، البته با اين فرض كه در سازمان تعادل و موازنه برقرار باشد، زيرا اعضاي چنين سازماني نه محيط كار خود را آشفته و پر هرج و مرج مي خواهند كه افراد به هر كاري دست بزنند و نه اين كه مي خواهند كنترل مستقيم به گونه اي باشد كه هيچ جرقه ذهني متبلور نشود.

7. انعطاف پذيري مشخصه ديگر اين گونه سازمان ها است. در ساختار سازماني انعطاف پذير تحول گرا، تبادل اطلاعات به راحتي انجام مي شود و افراد در فرايند تصميم سازي مشاركت دارند.

گسترش فرهنگ مديريت مشاركتي ـ به سان رويكردي نو و جامع به كل مجموعه ـ بخشي از هدف هاي بلند مدت مديريت است كه نظام هاي اجرايي آن را با توجه به شرايط خاص سازمان طراحي و به مورد اجرا مي گذارند و با جابجايي فرد يا بروز اتفاقي خاص، متوقف نمي شود.

يكي از عوامل اصلي و مؤثر در اجراي مديريت مشاركتي، صداقت مديريت است. كاركنان سازمان بايد از صداقت مديريت اطمينان كامل داشته باشند و به خوبي از دلايل آن آگاه باشند. در اين صورت با مشاركت دادن كاركنان در امور سازماني مي توان نتايج و پيامدهاي همه جانبه اي را براي سازمان و كاركنان آن فراهم آورد.

در نظام مشاركت سازماني، مديران و كاركنان به تبادل نظر با يكديگر مي پردازند و همين امر منجر به ايجاد محيطي دوستانه و توأم با اعتماد و اطمينان متقابل در سازمان مي شود. كاركنان با مشاركت در كارها ،خود را در سود و زيان سازمان سهيم مي دانند و همه تلاش خود را با كمك مديران در جهت افزايش كارايي و اثر بخشي سازمان به كار مي گيرند.

در نظام مشاركت سازماني، مديران براي رسيدن به هدف هايشان با راه حل هاي پيشنهادي بسياري از سوي كاركنان مواجه مي شوند كه پس از ارزيابي آن ها مي توانند بهترين راه حل ممكن را انتخاب كنند.

نكته مهم در به كارگيري شيوه هاي مشاركتي توجه به موانع و دشواري هاي فرا روي مديران در سازمان هاست، زيرا با كسب آگاهي در زمينه هاي اجرايي و درك صحيح موانع بهتر مي توان به رويارويي با آنها پرداخت و در صورت تعامل با كاركنان بهتر مي توان به اين مهم دست يافت.

ضمن اين كه بايد زمينه هاي لازم اقتصادي، فرهنگي، سياسي، ساختاري و … را براي اجراي موفقيت آميز اين نظام فراهم كرد تا اجراي آن با بحران مواجه نشود.

 

منبع : اينترنت

مديريت مطلوب

مديريت مطلوب

مديران وفرمانروايان كساني هستند كه استعدادها وسليقه هاي گوناگون را در زير چتر مديريت گرد اورند وبدترين مديران كساني هستند كه مجموعه همسو و هماهنگ را متفرق سازند .    پيامبر اكرم (ص) 

 

يك مدير ممكن است در كار خود  از سه روش مختلف استفاده كند .در حالت اول ممكن است اين اعتقاد براي او حاصل شود كه وظيفه او تحكم  ، نظارت و اداره كردن گروه است او ممكن است مقام خود را  در سطحي (فوق گروه) تصور نمايد.

در حالت دوم ممكن است اين اعتقاد براي او حاصل شود كه وظيفه او كمك كردن به گروه در تامين مقاصد و هدف هاي همكاران است  ، او ممكن است نقش خود را در (خدمت گروه) بداند .

در حالت سوم مدير ممكن است معتقد باشد كه  وظيفه او ياري كردن به همكاران در تعيين مقاصد جمعي و اجراي ان مقاصد است .او وظيفه خويش را در اين حالت در (ميان گروه) انجام ميدهد در اين حالت است كه مدير موفق خواهد بود تا با به كار انداختن همه امكانات  همكاران خود را ياري نمايد و اين راه نيز تنها راه قابل توجيه مديريت در سازمان است . تسلط يافتن بر گروه معارض با مباني مردم سالاري است و از جهت تاثيري كه در به كار انداختن استعداد هاي افراد دارد قابل ايراد است .

تسلط بر افراد سبب ضعيف شدن يا از بين رفتن تواناييهاي فردي و جمعي خواهد شد و قدرت اعضاي گروه در اتخاذ تصميم مربوط به كار خود كاهش مي يابد .

رويه مبتني بر تسلط  موجب تقليل تواناييهاي همه افراد گروه ميگردد . زيرا قدرت تصميم وابتكار عمل تنها در دست مدير است .

حكومت و تسلط بر گروه كوششي در تضعيف قدرتهاي فردي داخل گروه است اين كوشش به از بين رفتن استقلال فرد در گروه منتهي ميگردد و يا اينكه قدرت و تسلط مدير مورد ترديد و تعارض افراد واقع ميشود اين امر امروزه در سازمانها كاملا به چشم ميخورد كه هر گاه كوشش مدير بر اين باشد كه بر زير دستان و همكاران خود نظارت وحكومت كند ناگزير حمايت واقعي همكاران خود را از دست داده است .

تسلط بر افراد در سازمان ها به دو دليل ديگر نيز مردود شناخته ميشود  نخست انكه هر  گاه افراد تحت تسلط  قرار بگيرند  نا خواست مخالف مدير از طرف انان نسخ ميگيرد ومدير رسمي خود را خارج از جمع ميبيند و رهبري واقعي در ميان مخالفان مدير رسمي پديدار ميشود.

در مرتبه دوم مطالعات علمي درباره مديريت خودكامه نشان ميدهد كه هر گاه افراد گروه نتوانند درمقابل مدير خود كامه مخالفتي ابراز دارند افراد گروه به عوض معارضه و مقام هاي رسمي شروع به ضديت و حمله به يكديگر خواهند كرد.

"ليپت" درباره گروهي كه داراي مديريت خود كامه بود مطالعاتي كرده است و نتايج مطالعات خود را در اين مورد  با حاصل بررسي از گروه ديگري كه داراي رهبري مبتني بر موازين ازاد منشي بوده است مقايسه كرده ونتيجه گرفت كه افراد وابسته به گروهي كه ازمديريت خود كامه برخوردار بوده اند سي مرتبه بيش ازافراد گروه ديگر نسبت به يكديگر دشمني و خصومت نشان داده اند .

زماني كه مدير به صورت رسمي منصوب ميگردد نبايد از پيش  خود مقاصد و اهداف سازمان را تعيين كند زيرا تعيين مقاصد به طرز فوق مدير را در وضعي قرار ميدهد كه خود را فوق گروه ميابد .

اگر او نظر ها و عقايدي درباره هدف جامعه كاركنان سازمان خود دارد و مايل است كه مورد توجه انان قرار گيرد بايد پس از اينكه خود مورد قبول انان قرار گرفت  نظر هايش را به عنوان پيشنهاد مطرح سازد ، نه اينکه به صورت توصيه هاي رسمي به گروه تحميل كند .

در غير اينصورت عضويت واقعي او در ميان  همكارانش از بين ميرود ، هر چند در ظاهر از دستوراتش پيروي ميكنند اما وي تمام سعي خود را در جهت پيشبرد اهداف سازمان به كار نمي برد و هميشه كار شكني هايي از خود بروز ميدهد .

در جريان به وجود اوردن بهبود دائمي ، مدير سازمان بايد در تحكيم يگانگي و اتحاد همكاران خود بكوشد و فعاليت هاي تجربي و علمي انان را ارجمند بدارد وبه سرمايه جمعي انان بيفزايد و روح اعتقاد و ارامش را در انان تقويت نموده و حدود اختيارات گروه را مشخص نمايد  .

تعالي افكار و تجربه را ميسر سازد  زيرا در بين كار مندان سازمان هميشه كساني هستند كه استعدادهاي فوق العاده اي دارند كه جهت بهبود و پيشرفت سازمان ها اثر بخش است ولي متاسفانه به انان اهميت داده نمي شود و اين مديران كارامدهستند كه ميتوانند با ميدان دادن به اين افراد استعدادهاي انان را شكوفا كنند .

او بايد به عنوان مدير ، با فراهم ساختن فرصتهاي مطلوب مديريتي براي افراد سبب افزايش تواناييهاي فردي و تقويت قدرت جمعي گردد. 

 

راههاي جلب همكاري افراد سازمان

يكي از راههاي جلب  همکاري و مشارکت افراد با مدير سازمان عبارت است از اشكار ساختن علاقه واحتياج به ياري و كمك به انان   .

مديريت مطلوب،  تصريح اين مطلب است كه برنامه هايي كه حاصل ميشود از ان همه همكاران است نه مديران  سازمان  . مدير سازمان هرگز نبايد عملي انجام دهد كه كاركنان سازمان ان را به علت كسب نام و شهرت بدانند.

 بسياري از مديران و كاركنان جديد در جلب همكاري و پشتيباني همكاران قديمي وبا سابقه اغلب افراد جوان را بي تجربه و خا م ميدانند و به دانش انان اهميت نمي دهند در اين حالت تا مديران جوان كوششي خارج از حد متعارف بعمل نياورند وبه اين قبيل همكاران خود اشكار نسازند كه تمايل دارند سازمان از دانش و تجربه انان استفاده شايسته بنمايد ، احتمال اينكه ايشان از او حمايت نكنند ودر تقويت برنامه هاي ايشان سر باز زنند بسيار است .

يكي ديگر از راه هاي موثر در جلب ياري همكاران اين است كه روشن گردد سازمان جهت اخذ اطلاعات وكمك به ياري و همفكري انان محتاج است .

چند پيشنهاد عملي براي مديران :

1-كوشش كنيد افراد متواضعي باشيد .

2-براي همكاران خود روشن كنيد كه به ياري انان علاقه مند هستيد وبه ياد گرفتن تمايل داريد.

3-نكات بر جسته برنامه ها و صفات ممتاز كاركنان را دور از نظر نداريد .

4-بيش از انچه صحبت ميكنيد گوش دهيد .

5-با افراد درباره كارشان مذاكره كنيد .

6-در اتاق خود را به روي همكارانتان باز و خود را در خدمت انان بگذاريد .

7-از گوشه و كنايه ومزاح كه موجب خفت و كوچكي عضوي از كاركنان ميشود جدا احتراز كنيد.

 

منبع : اينترنت

رهبران کاریزما

رهبران کاریزما

سيدوحيد كماليان - حميدرضا اسماعيلي

در دنياي سازماني نوين، يكي از مهم‌ترين شاخص‌هاي تأثيرگذار بر جوامع، عنصر مديريت است كه شكل مطلوب آن مديريت همراه با رهبري تلقي مي‌شود.

رهبري يكي از مفاهيم بنيادين اداره جامعه بوده و با تحولات اجتماعي همراه است، زيرا بنيان نظم و اداره هر جامعه و سازمان، بر مبناي آن بنا نهاده شده است. بدون رهبري، پيش بردن اهداف اجتماعي و رسيدن به مطلوب‌ها، يا امكان‌پذير نبوده يا بسيار دشوار خواهد شد.

رهبري، واژه‌اي چند بعدي است كه درباره تعريف آن توافق نظر مشتركي وجود ندارد.

«تعريف‌هايي كه از رهبري ارائه شده است را از نظر تعداد مي توان برابر با تعداد كساني دانست كه در صدد ارائه تعريفي از آن بر آمده‌اند».

انواع نظريه‌هاي رهبري

اغلب تعاريفي كه از رهبري ارائه مي‌شود، مبتني‌بر محور تأثير و نفوذ است. از اين‌رو، رهبري شامل فرايند تأثيرگذاري است كه از طريق آن، رهبر نفوذ دلخواه خود را بر پيروان اعمال مي‌كند. به‌طور كلي، مطالعات صورت گرفته طي 70 سال اخير در زمينه نظريه‌هاي رهبري را مي‌توان در شش مكتب اصلي دسته‌بندي كرد:

1.مكتب ويژگي‌هاي رهبري

2.مكتب رفتاري يا سبك رهبري

3.مكتب اقتضايي

4.مكتب شايستگي رهبري

5.مكتب هوش عاطفي

6.مكتب رهبري كاريزماتيك يا الهامي

در مكتب ويژگي‌هاي رهبري، رهبران، ابرمرداني فرض مي‌شدند كه به دليل برخورداري از ويژگي‌هاي كه موهبت الهي هستند، شايسته رهبري، شده‌اند. در نگاه اين مكتب، رهبري استعدادي ذاتي و خدادادي است لذا رهبران، رهبر به دنيا مي‌آيند نه اينكه ساخته شوند.

محققان، مكتب رفتاري در پي تعيين رفتارهاي رهبران يا سبك رهبري آنان برآمدند. در نگاه اين مكتب، رهبران مي‌توانند ساخته شوند، زيرا فقط بايد رفتار و سبك‌هاي آنان شناسايي و تقليد شوند.

در مكتب اقتضايي، براساس شرايط و به اقتضاي موقعيت‌ها شيوه مناسب و مطلوب رهبري تعيين مي‌شود. به بياني ديگر، سبك رهبري مطلوب جهان‌شمول در اين مكتب، رد شده و سبك رهبري با توجه به موقعيت، مشخص مي‌شود.

در مكتب شايستگي‌ها، بر شايستگي‌ها و صلاحيت‌هاي رهبري تأكيد مي‌شود. شايستگي عبارت است از هر گونه دانش، مهارت، توانايي و خصوصيت فردي كه منجر به عملكرد برتر و برجسته مي‌شود.

در مكتب هوش عاطفي، بر توانايي رهبر در زمينه درك احساسات و عواطف پيروان و نوع واكنش مناسب با آنها، تأكيد مي‌شود. مكتب هوش عاطفي در مقابل مكتب هوش ذهني (IQ) شكل گرفته و بر توانايي درك متقابل تأكيد مي‌كند.

در مكتب رهبري كاريزماتيك، ويژگي‌هايي براي رهبران در نظر گرفته مي‌شود كه آنها را قادر مي‌سازد براي پيروان خود الهام‌بخش بوده و به شكل الگو و مدل مرجع درآيند، به‌طوري كه پيروان، با رهبر خود تعيين هويت مي‌شوند.

براساس مطالعاتي ديگر كه در سال‌هاي اخير صورت گرفته است، رهبران به دو دسته تقسيم شده‌اند:

1.رهبران مبادله‌اي

2.رهبران تحول‌آفرين

از 6 مكتب قبلي، مكاتب: ويژگي‌هاي رهبري، رفتاري، اقتضايي و شايستگي رهبري به رهبران مبادله‌اي توجه دارند.

اين نوع رهبران، پيروان خود را هدايت يا تحريك مي‌كنند و موجب تأمين هدف‌هاي سازمان مي‌شوند. مكاتب هوش عاطفي و رهبري كاريزماتيك، بر رهبران تحول‌آفرين تمركز دارند. اين نوع رهبران، الهام‌بخش و روحيه دهنده پيروان خود بوده و آنها را در مسيري هدايت مي‌كنند كه منافع سازمان را تأمين مي‌كند.

گفتني است كه در سال‌هاي اخير عده‌اي از محققان، رهبري تحولگرا را نوع پيشرفته رهبري كاريزماتيك دانسته و آن را «نئوكاريزماتيك» نيز ناميده‌اند. «آووليو» و «يامارينو» از اين دسته افراد هستند.

 

رهبري كاريزماتيك

گرچه، "ماكس وبر"  به عنوان مبدع و نشردهنده نظريه رهبري كاريزماتيك شناخته شده است، اما تقريباً تمام كساني كه پس از رنسانس صاحب‌نظر در مسائل فلسفي و انساني بوده‌اند، به نوعي به اين مطلب اشاره كرده‌اند.

در دوران پس از رنسانس نظريات مختلفي در شناخت طبيعت و سرشت انسان ارائه شده است. گروهي از صاحب‌نظران معتقد بودند كه انسان داراي بعد منطقي، عقلايي و استدلالي است. در مقابل آنها، گروهي اعتقاد داشتند كه انسان‌ها از مجموعه‌اي از احساسات، عواطف و هيجانات برخوردارند كه موجب بروز رفتار مي‌شود. تا زمان ماكس وبر نظر دقيقي وجود نداشت كه كدام بعد از وجود انسان باعث ايجاد رفتار شده و يا آن را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد.

كار مهم ماكس وبر اين بود كه در بعد عقلايي، مفهوم ديوان‌سالاري و در بعد عاطفي، مفهوم كاريزماتيك را ارائه كرد و تمايز بين اين دو مفهوم را كاملاً مشخص ساخت. امروزه، مفهوم ديوان‌سالاري به عنوان زير بناي نظريه‌هاي مديريت شناخته مي‌شود، اما مفهوم كاريزماتيك در ابتدا با برخوردهايي تخطئه‌آميز روبه‌رو شد.

با گذشت زمان، اين مفهوم سرانجام توانست در فرهنگ نظري رسوخ كند. البته شرح و بسط‌هاي فراواني نيز بر نظريات ماكس وبر شده است كه از بيان آنها خودداري مي‌شود.

كاريزما، در لغت يعني فرهمند يا فرمندي و يا به عبارتي ديگر جاذبه استثنايي. كاريزماتيك كلمه‌اي يوناني به معناي موهبت است. كلمه كاريزما در كتاب مقدس مسيحيان به كار رفته است تا روح مقدس را توصيف كند. وحي، حكم، تعليم، كشيش، عقل و شفا دادن، نمونه‌اي از موهبت‌هاي پرجذبه‌اند كه در كتاب مقدس مسيحيان توصيف شده‌اند.

كاريزما، در اصطلاح به خصوصيت كسي گفته مي‌شود كه بشخصه و يا به عقيده ديگران، داراي قدرت رهبري فوق‌العاده است.

اين اصطلاح اغلب در علوم سياسي و جامعه‌شناسي به كار برده مي‌شود تا زيرمجموعه‌اي از رهبراني را كه با استفاده از نيروي توانايي شخصي خود مي‌توانند تأثيراتي عميق و استثنايي در پيروان خود داشته باشند، توصيف كنند. وبر، كاريزما را چنين توصيف مي‌كند: «ويژگي خاصي از يك شخصيت پديده».

رهبري كاريزماتيك يا رهبري مبتني‌بر جاذبه استثنايي، به‌گونه‌اي از رهبري گفته مي‌شود كه داراي قدرت و توانايي الهام‌بخشي به پيروان باشد و اين در حالي است كه توانايي‌ها صرفاً از نيروي شخصيت و تعهد فرد سرچشمه گرفته باشد. در اين نوع رهبري، رابطه‌اي بدون استفاده از پاداش‌هاي مالي و اعمال زور برقرار مي‌شود.

 

عوامل ظهور رهبري كاريزماتيك

به طور كلي، دو ديدگاه در مورد عوامل ظهور رهبري كاريزماتيك وجود دارد:

الف- شرايط اجتماعي و تاريخي: بعضي محققان علم مديريت گفته‌اند شرايط اجتماعي و تاريخي عوامل اصلي بحراني در ظهور رهبران كاريزماتيك هستند (كانگر و كانانگو، 1987:).

وبر، رهبري كاريزماتيك را پديده‌اي مي‌داند كه اغلب در شرايط و وضعيت‌هاي منحصر بفرد و نادر ظهور مي‌كند (حداقل از نظر آماري اين چنين است).

آقاي آبربچ براساس تحليل‌هايي كه در زمينه بسياري از رهبران كاريزماتيك صورت گرفته است، مي‌گويد: «رهبران كاريزماتيك، پيش از بحران‌هايي كه آنها را به قدرت مي‌رساند، اغلب نالايق، معمولي و كم‌جاذبه به نظر مي‌رسند».

وي معتقد است پيوند عميق احساسي پيروان با رهبران كاريزماتيك، احتمالاً از موقعيت‌ها و وضعيت‌هايي خاص در سازمان سرچشمه مي‌گيرد. روچ معتقد است زمان اوج شكوفايي رهبران كاريزماتيك اغلب در خلال زمان‌هايي است كه ناآرامي و نارضايتي اجتماعي، بويژه داخل شركت وجود دارد.

در چنين مواقعي، بي‌تجربگي و ارزش‌هاي ضدانساني سازمان‌ها باعث مي‌شود تا پيروان، از رهبران اطاعت كنند و واكنش‌هاي رواني تازه‌اي از خود نشان دهند. از نظر آنها، وجود بحران، عامل اصلي رفتارهايي است كه به شخصيت رهبر كاريزما (به عنوان هسته مركزي) پيوند مي‌خورد.

ب- پويايي‌هاي بين رهبر و پيرو: سه نوع رابطه عاطفي و احساسي بين رهبران و پيروان وجود دارد. اين روابط در نهايت منجر به شكل‌گيري رهبران كاريزماتيك در سازمان‌ها و حتي جوامع مي‌شوند. اين سه نوع رابطه عبارتند از:

1.       انعكاسي

2.       نمادين (سمبليك)

3.       توسعه‌اي

1. روابط انعكاسي:

اين نوع روابط ريشه در مكانيسم روان‌شناسي فرافكنانه دارد. خصيصه اصلي فرافكني، در اين حقيقت خلاصه مي‌شود كه فرايندهاي ناخودآگاه رخ داده در روابط متعدد را نشان مي‌دهد. ليند هولم (1988) روابط رهبري را همانند افتادن در دام عشق مي‌داند. در چارچوب اين نظريه، طرح‌هايي مشابه انسان عاشق براي پيروان وجود دارد، نظير رفتارهاي عاشقانه، بزرگنمايي معشوق و يا چشم‌پوشي و كوچك ديدن اشتباهات او.

فرويد، به روابط با رهبران در قالب اظهار فرافكني يك پدر مي‌نگرد. «قاطعيت و قدرت اراده و فعاليت پرانرژي (خصيصه‌هاي مرتبط با رهبران) بخشي از تصوير يك پدر است. به بياني ديگر، مطابق با اين توصيف، رهبر لزوماً «شخص واقع» نيست بلكه نتيجه اشتياق ناخودآگاه پيروان است.

البته اين كه چرا هزاران نفر به سمت شخصي همسو مي‌شوند در نوع خاصي از فرافكني است كه فرافكني خودشيفتگي ناميده مي‌شود. كساني كه از خودشيفتگي محرومند، ممكن است بعدها در زندگي براي جبران آن، سراغ جهاتي ديگر بروند؛ مثلاً به سراغ كساني بروند كه رهبر ناميده مي‌شوند».

2. روابط نمادين:

برخلاف روابط انعكاسي رهبران با پيروان كه معمولاً بر مبناي فرايندهاي روان‌شناسي ناخودآگاه بود، روابط نمادين بر مبناي مفاهيم، پيام‌ها، ايدئولوژي‌ها و ارزش‌هاي مفهوم محور يا مضمون محوري رشد مي‌كند كه از رهبر انتظار ارائه يا تأكيد بر آنها مي‌رود.

مثلاً، ستايش ماندلا (رهبر افريقاي جنوبي) پيش از آزادي از زندان و پس از آن ستايش يك شخص نبود. او «تجسمي از شخصيت آينده» بود. او همان طوري كه هم خودش و هم دوستانش تصريح كرده‌اند، يك «تمثال» و نمادي از آزادي، استقلال و هويت نوين ملي بود.

در روابط نمادين، رهبران بر خود ادراكي پيروان تأثير گذاشته و انگيزه آنها را براي خود ابرازي برمي‌انگيزانند. از آنجا كه مكان‌ها، مردم، موضوعات و موجودات خاص، مضامين عاطفي گويايي دارند، رهبران خاص هم ممكن است مقاصدي روشن در ارتباط با هويت پيروان خود داشته باشند. بنابراين آنها ابزاري رواني براي ارتقاي ارزش پيروان خود هستند.

اين حقيقت كه پيروان، خود را به رهبري خاص پيوند مي‌دهند، آنها را به بخشي از جوهره رهبر تبديل مي‌كند. افزون بر اين، چون ارزش‌ها و هويت، پايه‌اي اجتماعي دارند، رهبري كه الگوي اين ارزش‌هاست، در واقع نقش اتصال‌دهنده بين ادراك‌هاي فردي پيروان و ارزش‌ها و هويت مشترك اجتماع بزرگ‌تر را برعهده دارد.

مسينتير در 1981 نظر جالبي در همين مورد ارائه كرد. از نظر او، رهبر قصد و حكايتي را بيان مي‌كند و هنگامي كه مردم خودشان را به رهبر پيوند مي‌دهند، در حقيقت خود را به داستاني پيوند مي‌دهند كه همگي به‌طور مشترك خويشتن را در آن مي‌بينند.

در كل، عنصر عاطفي در روابط نمادين، از طريق طبيعت ايدئولوژيك چشم‌اندازي كه رهبر ارائه مي‌كند و نيز تأكيد رهبر بر هويت اجتماعي، شكل مي‌گيرد. مثلاً از طريق ارتباط با تاريخ مشترك جمعي و نمادهاي مشترك كه آن را از ديگر مجموعه‌ها متمايز مي‌سازد.

3. روابط توسعه‌اي:

تبيين‌هاي انعكاسي و نمادين در روابط رهبر و پيرو، بيشتر در مورد رهبران سياسي و اجتماعي رخ مي‌دهد و معمولاً در وضعيت‌هايي فعال است كه با تغييرات زياد همراهند. مطلب مهم اين است كه كاريزما به ويژگي عادي تبديل مي‌شود كه فقط مربوط به رهبران سياسي و اجتماعي نيست بلكه مربوط به سطوح يكنواخت رهبران در سازمان‌ها، مربي‌ها، مسئولان شهري، رهبران تيم‌هاي ورزشي و به بياني ديگر، هر كسي كه بر روي احساسات ديگران تأثير مي‌گذارد نيز باشد.

رابطه توسعه‌اي، اين گونه توصيف مي‌شود: «تأثيري عاطفي كه باعث مي‌شود افراد روابط خود را با رهبر افزايش داده، رفتار افراد اخلاقي‌تر شده و كارهايي انجام دهند كه اين كارها، ماوراي هنجارهاي پذيرفته شده در محيط هستند، مثل اختراعات و ابداعات».

رهبراني كه احساس امنيت را براي پيروان فراهم مي‌كنند، باعث مي‌شوند مجموعه‌اي از انرژي‌هاي بالقوه محسوس رها شود كه اين انرژي‌ها به كاركردهاي توسعه‌اي بشري منجر مي‌شود، مثل پيشرفت‌هاي شخصي و پاسخ به درخواست‌هاي عقلاني جامعه.

ويژگي‌ها و مؤلفه‌هاي رهبر كاريزماتيك

پيروان، رهبران كاريزماتيك را براساس كنش‌هاي متقابل مي‌شناسند و به آنها هويت مي‌دهند. به كاريزما بايد به عنوان صف و ويژگي ساخته شده توسط پيروان، يعني كساني كه مجموعه‌اي از رفتارهاي معيني را در وضعيت‌ها و شرايط سازماني، از رهبر مشاهده مي‌كنند نگاه كرد.

رفتار مشاهده شده رهبر در سازمان را مي‌توان با بيان ويژگي‌هاي كاريزماتيك پيروان او تفسير كرد و چنين صفات غير وضعيتي، از رفتارهاي مطالعه شده رهبري نتيجه گرفته شده است. كاريزما بودن، صفتي فردي كه حاصل جايگاه فرد در سازمان باشد، نيست بلكه ويژگي خاصي است كه از رفتارهاي رهبر منتج مي‌شود.

شايد بتوان گفت كه در اين زمينه يكي از عميق‌ترين تحقيقات، دسته‌بندي "كانگر و كانانگو" است. اين دو محقق، اشاره دارند كه اگر خصلت كاريزما به رفتارهاي مشاهده شده از افراد بستگي دارد، پس يك‌سري مولفه‌هاي رفتاري وجود دارد كه مسئول اين صفات هستند.

آنها، به بررسي اين مؤلفه‌ها پرداخته و ويژگي‌ها و صفات رهبري را در قالب اين دسته‌بندي ارائه كردند. جدول صفحات بعد، فهرستي از مؤلفه‌هاي رفتاري قابل تميز از رهبري كاريزماتيك را به نمايش گذاشته است.

اين مؤلفه‌ها به هم پيوسته بوده و وجود يا عدم و نيز شدت آنها در رهبران، متفاوت است. نتايج مؤلفه‌هاي رفتاري تحقيقات نشان مي‌دهند كه:

-                      مؤلفه‌هاي رفتاري رهبري كاريزماتيك با يكديگر رابطه داشته و يك گروه را با يكديگر تشكيل مي‌دهند.

-           رهبران، وقتي كاريزماتيك هستند كه چشم‌اندازهاي آنان بسيار متضاد با وضعيت كنوني باشد، ولي در عين حال بايد براي پيروان آزادي عمل وجود داشته باشد كه آن را بپذيرند يا نه.

-           رهبران كاريزماتيك، ممكن است ريسك‌هاي شخصي بالا را بپذيرند و هزينه‌‌هاي بالايي را متحمل شوند و از خود گذشتگي كنند تا به اهداف مشترك برسند.

-           رهبران كاريزماتيك، مهارت خود را در فراتر رفتن از نظام موجود از طريق به كار بردن ابزارهاي نامتعارف و استثنايي به اثبات مي‌رسانند.

-           رهبران كاريزماتيك، رفتارهايي را كه بديع و غير عادي‌اند به كار مي‌برند و ريسك‌هاي شخصي‌اي را انجام مي‌دهند كه به احتمال زياد به منافع شخصي آنها ضرر مي‌زند.

-           رهبران كاريزماتيك، ارزيابي دقيقي از منابع محيطي خود دارند و درك مي‌كنند كه محدوديت‌ها در تعيين يا فهم آنها از چشم‌اندازها تأثير مي‌گذارند. وقتي محدوديت‌ها و فشار منابع محيطي براي رهبران كاريزماتيك مثبت است، آنها راهبردهاي ابتكاري خود را به كار مي‌گيرند.

-           رهبر كاريزماتيك، وضعيت حاضر را به عنوان وضعيتي منفي و طاقت‌فرسا و اهداف آينده را به عنوان جايگزيني جذاب‌تر و قابل حصول توصيف مي‌كند.

-           رهبران كاريزماتيك، انگيزه‌هاي خود را به روشني بيان مي‌كنند تا بتوانند از طريق رفتار جسورانه و اظهار اعتماد به نفس، تخصص، نامتعارف بودن و نگراني در مورد نيازهاي پيروان، رهبري كنند.

 

نتيجه‌گيري

با توجه به مطالبي كه ارائه شد، مي‌توان نتيجه‌گيري كرد كه رهبري كاريزماتيك، خصوصيتي نيست كه به صورت ذاتي در تمامي افراد وجود داشته باشد و يا به بياني ديگر، تمامي انسان‌ها واجد اين قابليت باشند.

خصوصيت كاريزماتيك، هميشه همراه فرد نيست و همگان نمي‌توانند فردي را به عنوان رهبر كاريزماتيك بپذيرند. در مرحله اول، عواملي وجود دارند كه باعث ايجاد و ظهور كاريزما مي‌شوند. در مرحله بعد، عواملي وجود دارند كه در ثبات، شدت و ضعف صفت كاريزما در رهبر مؤثر هستند.

نكته مهم اين است كه كاريزماتيك بودن، خصوصيتي است كه در واقع از سوي پيروان به رهبران اعطا مي‌شود. كاريزما بودن خصيصه‌اي است كه به رفتارهاي مشاهده شده از رهبر بستگي دارد.

مجموعه‌اي از مؤلفه‌هاي رفتاري در رهبر وجود دارد كه علت ظهور صفات كاريزماتيك در وي مي‌شوند. با توجه به اين نتيجه‌گيري، مي‌توان اين صفات را شناسايي كرده و حتي آنها را در افرادي ديگر كه از قابليتي ذاتي برخوردارند، پرورش داد .

 

منبع : اينترنت

مدیریت تعارض

مدیریت تعارض

حجت‌ا... صالحي

امروزه، در مقايسه با گذشته، ايفاي نقش مديريت يا به عبارتي هماهنگ ساختن فعاليت‏ها و امكانات سازمان به منظور حصول به اهداف نظرآن از وسعت ارتباطات، قلمرو و پيچيدگي اهداف و وظايف سازمان و نيز گسترش پيچيدگي افكار و انتظارات كاركنان و مهارت‌هاي استفاده از تجهيزات، بسيار دشوارتر شده است.

در واقع افراد با شخصيت‏هاي متفاوت، وارد سازمان مي‏شوند و در هنگام كار و انجام وظايف خود تنها با ابزار و ماشين‏آلات سروكار ندارند، بلكه بيشترين ارتباط آنها با ديگر افراد انساني به عنوان همكاران، زيردستان، فرادستان و مراجعان است.

به عبارت ديگر ارتباط و تعامل با انسان‌ها و در اصطلاح مديريت «روابط انساني» به عنوان ركن اصلي و اساسي در انجام كار و شغل و به ويژه در مديريت آموزشي مطرح است.

بر اين اساس بايد به زيربناي شخصيتي افراد به عنوان خصوصيات به نسبت ثابت و پايداري كه الگوي رفتاري فرد را در موقعيتهاي مختلف پيش‏بيني مي‏‏كند توجهي خاص، معطوف کرد.

مديران نيز مانند ديگر افراد جامعه تفاوت‌هاي فردي، استعدادها، انگيزه‏ها، رغبت‏ها و تمايلات مخصوص به خود دارند. آنها نيز داراي علايق و توانايي‏هاي مختلف‌اند و از نگرش، دانش و نظام ارزشي متفاوتي برخوردارند.

در واقع مديران، هم از نظر تفاوت‌هاي فردي و هم از نظر ويژگي‌هاي شخصيتي با يكديگر متفاوتند. بديهي است اين‌گونه تفاوت‌هاي فردي و شخصيتي بر نحوه عمل و رفتار آنان تاثير خواهد گذاشت.

بدين‏سان همه مديران به حكم آنكه مديرند به يك شيوه عمل نمي‏كنند؛ اين تفاوت‌ها علاوه بر آن كه مي‏تواند از تفاوت‌هاي سطح دانش، نگرش و نظام ارزشي آنها متاثر باشد، از تفاوت‌هاي ناشي از شخصيت هر يك از آنها نيز سرچشمه مي‏گيرد‌.

حضور افراد با ويژگي‌هاي شخصيتي گوناگون، نيازها، انتظارات و ادراكات متفاوت، بروز تعارض در سازمان‌ها را اجتناب‌ناپذير كرده است. بنابراين تعارض به عنوان يك رفتار سازماني، تابعي است از خصوصيات فردي و محيطي يا اينكه تاثير متقابل اين دو وجه (فرد و محيط) باعث بروز اين گونه رفتارهاي به ظاهر ناخوشايند مي‌شوند.

از تعارض، تعاريف بسياري ارائه شده است. در فرهنگ لغات فارسي از تعارض به عنوان متعرض شدن و مزاحم يكديگر شدن، با هم خلاف كردن و اختلاف داشتن ياد شده است. اصطلاح «تعارض» از جمله مفاهيمي است كه معاني مختلفي از آن مستفاد مي‌شود.

روانشناسان بيشتر به جنبه روان‌شناختي آن، يعني تضادهاي دروني و جامعه‌شناسان بيشتر به جنبه اجتماعي تعارض، يعني تضادهاي ميان افراد و گروه‌ها پرداخته‌اند.

برخي ديگر از صاحبنظران، به قرار زير تعارض را تعريف كرده‌اند:

-           نوعي رفتار بين گروه‌هاي سازماني البته هنگامي كه عده‌اي خود را متعلق به يك گروه مي‌دانند و چنين مي‌پندارند كه ساير گروه‌ها مانع از رسيدن آنها به هدف و مقصودشان مي‌شوند‌.

-           دنبال كردن هدف‌هاي ناسازگار و متناقض كه باعث از دست رفتن منابع و ساير اهداف مي‌شود.

-           تعارض از ناهماهنگي شديد منافع ناشي مي‌شود، به طوري كه هرگونه احساس رضايت و موفقيت ممكن است به مفهوم شكست و نارضايتي براي طرف مقابل باشد.

-           تعارض فرآيند ادراك يا احساس هرگونه ناسازگاري در درون يا بين افراد، گروه‌ها، يا سازمان‌ها است كه منتهي به رفتار پنهان يا آشكار متعارض در دو طرف منتهي مي‌شود»‌.

مديريت تعارض يعني استفاده از روش‌هاي مختلف براي ايجاد تجانس و همگوني در مردمي كه به حق يا ناحق در حال تقابل با يكديگرند. مديريت تعارض مبتني‌بر اين اصل است كه تمامي تعارضات شايد ضرورتي براي حل شدن نداشته باشد، ولي يادگيري نحوه اداره تعارض مي‌تواند موجب كاهش موانعي شود كه اين موانع در اثربخشي تعارض نقش دارند. مديريت تعارض نيازمند مهارتهاي مورد نياز براي حل تعارض است.

خودآگاهي در خصوص آشنايي با انواع روش‌هاي تعارض و مهارت‌هاي ارتباطي تعارض و تثبيت يك ساختار مناسب براي مديريت تعارض در محيط از مكانيسم‌هاي مديريت تعارض است. ضروری است مديران راه‌حل‌هاي زير را در زمان تعارض شديد در سازمان به كار گيرند:

-                     استراتژي اجتناب

-                     تقويت مشتركات كاركنان

-                     استفاده از قدرت (اجبار)

-                     به كارگيري استراتژي سازش (نرمي)

-                     به وجود آوردن زمينه مشاركت

-                     مصالحه

-                     تدوين و طراحي دستورالعمل‌هاي وحدت آفرين

-                     توزيع عادلانه امكانات سازماني

-                     تغيير فلسفه ارزيابي عملكرد

-                     گردش شغلي

-                     اعتماد و احترام متقابل

-                     استفاده از نظام پيشنهادها

افتادن تعارض در يك مسير سازنده و كارآمد، يا برعكس غير كارآمد، به چگونگي مديريت سازمان و نحوه برخورد با تعارض بستگي دارد. بدين معني كه اگرچه سطحي از تعارض در سازمان مطلوب است و حتي تجويز مي‌شود؛ اما هدف مديريت تحقق هدف‌هاي سازماني، افزايش عملكرد سازمان و ايجاد جوي سالم در سازمان است كه در آن افراد و گروه‌ها بدون دغدغه خاطر فعاليت كنند.

چنانچه سطحي از تعارض به اين هدف كمك كند بايد مورد پذيرش مديريت قرار گيرد.
لكن، به نظر نمي‌رسد كه مديري اجازه دهد كه هرج و مرج، تشنج و ناهماهنگي در سازمان به وجود آيد و جو ارعاب و تهديد بر آن حاكم شود.

زيرا، زماني كه تعارض به يك نيروي مخرب تبديل شود، سطح عملكرد كاهش مي‌يابد و سلامت سازمان به خطر مي‌افتد. «رابرت اونز» معتقد است كه نحوه تاثير تعارض بر سازمان به چگونگي واكنش مديريت با اين پديده ارتباط دارد. به نظر وي مديران به 2‌گونه در مقابل تعارض واكنش نشان مي‌دهند:

‌‌1 - واكنش منفي: در صورتي كه واكنش مدير در مقابل تعارض منفي باشد، به فكر درمان و حل آن نباشد يا از روش‌هاي غير‌موثر براي حل آن استفاده كند؛ تعارض به شكل بيمارگونه‌اي با ويژگي‌هاي رقابت، ارعاب و تهديد و كشمكش به وجود مي‌آيد كه مشخصه مهم آن حاكميت جو برد و باخت بر سازمان است.

اين مساله به نوبه خود تعارض را به يك نيروي مخرب تبديل مي‌كند كه موجب كاهش سلامت سازماني و ايجاد هرج و مرج و تشنج در سازمان مي‌شود.

2 - واكنش مثبت: چنانچه واكنش مدير در مقابل تعارض مثبت و اثربخش و به فكر درمان و حل و فصل آن باشد و از روش‌هاي موثر براي حل آن استفاده کند. فرهنگ كاري و تشريك مساعي بر سازمان حاكم مي‌شود كه اين امر به نوبه خود موجب مي‌شود تا تعارض به يك نيروي سازنده در سازمان تبديل شده و در نتيجه سلامت سازماني تقويت شود.

براي اينكه تعارض در مسيري سازنده قرار گيرد و از آن در جهت هدف‌هاي سازماني استفاده شود، رعايت نكات زير پيشنهاد مي‌شود:

-                     تعارض را پديده‌اي طبيعي در سازمان بدانيد. با نگاهي مثبت به آن بنگريد و براي اداره و كنترل آن خود را آماده كنيد.

-                     نسبت به پديده تعارض و جنبه‌هاي مختلف آن آگاهي كسب كنيد، علل و پيامدهاي آن را شناسايي كنيد.

-           شيوه‌هاي مختلف كنترل و حل تعارض را بشناسيد، از شرايط و كاربردهاي آنها كسب اطلاع كنيد، سبك مديريت تعارض خود را مشخص كنيد تا بتوانيد با انعطاف لازم تحت شرايط خاص از شيوه مقتضي استفاده كنيد.

-           افراد و گروه‌هايي كه تعارض را ايجاد كرده‌اند ارزيابي كنيد، براي شناختن كساني كه تعارض را ايجاد كرده‌اند، وقت بگذاريد: چه كسي در تعارض درگير شده است؟ چرا درگير شده است؟ علايق، ارزش‌ها، شخصيت و احساسات هر يك از طرفين چيست؟

-                     موقعيت و شرايط تعارض را بررسي كنيد. اجازه ندهيد گروه‌ها در يك موقعيت برد و باخت قرار گيرند.

-           در انتخاب شيوه برخورد با تعارض عاقلانه رفتار كنيد؛ از تعارض‌هاي ناچيز و بي‌ارزش دوري جوييد، اما آن را به طور غيرمستقيم تحت كنترل داشته باشيد.

-           اجازه ندهيد اختلاف نظر بين افراد و گروه‌ها بسيار شديد شود؛ تعارض شديد باعث تشنج، هرج و مرج و ناهماهنگي مي‌شود و براي سازمان زيان‌آور است.

-                     حساب اشخاص را از مسائل جدا كنيد، به جاي حمله به شخص بايد به مساله حمله كرد.

-                     به باورها و ارزش‌ها و اعتقادات افراد و گروه‌ها احترام بگذاريد.

-                     مدارك و شواهد و تمامي اطلاعات مربوط به مساله و دو طرف درگير را جمع‌آوري كنيد.

-                     در جست‌وجوي راه‌حل‌هاي مختلف (نه يك راه‌حل) كه براي دوطرف ارضاكننده است، باشيد.

-                     عقل و منطق را فراموش نكنيد و هميشه تسليم حق باشيد.

-                     هميشه و در همه حال خونسرد باشيد، از بروز هيجانات خودداري كنيد و پرخاش نكنيد.

 

منبع : اينترنت

تحول

تحول

از آنجا که موفقیت یک سازمان ممکن است پدیده ای فریبنده باشد و ما را وادار سازد که کارها را به همان شیوه سابق انجام دهیم برای پیشگیری از اشتباهات احتمالی باید به این واقعیت توجه داشت که نظر به تغییر شرایط ممکن است آنچه را که در سالهای قبل انجام می داده ایم دیگر کاربرد چندانی برای هدایت سازمان در شرایط حاضر نداشته باشد.

از همین رو، کارشناسان علم مدیریت توصیه می نمایند برای احتراز از افت توان مدیریتی، اعتباری و اختصاصی هر سازمان باید با تحلیل مشخص از شرایط حاکم بر هر سازمان از راهکارهای مناسب برای سامان دهی مجدد امور بهره گرفت.

در این راستا راهکارهای زیر را برای نیل به این هدف پیشنهاد می کنند:

1- برنامه قلع و قمع سریع دراکولای افزایش هزینه ها و ایجاد موانع در برابر پیشبرد کارها را اجرا کنید. آغاز سال بهترین زمان تحلیل فرآیندهای کاری هر سازمان است.

چیزهایی را که موجب زیان و موجب بهره وری در سازمان می شوند شناسایی کنید و مواردی را که مانع بهترین عملکرد می شوند، حذف نمائید.

دراکولاهایی را که پول و منابع را از سطوح عملیاتی سازمان می مکند، قلع وقمع کنید. برای این کار بهتر است از یک مشاور بیرون از سازمان کمک بگیرید. زیرا افراد خارج از سازمان رویکرد متعصبانه ندارند و چشم انداز متفـاوتی از کسب و کار شما ارائه می کنند.

 

 2- یک محیط کاری پرجاذبه ایجاد کنید. جاذبه بالا در اولین روز شروع کاری کارمندان جدید آغاز می شود. تلاش زیادی روی برنامه های جهت دهی کارکنان داشته باشید.

عامل عمده ای که موجب می شود کارکنان بعد از 90 روز همچنان وظایف خود را بخوبی انجام دهند به نحوه رفتار با آنها در چند روز اول کارشان بستگی دارد.

مدیران باید با کارکنان جدید در هفته اول ملاقات نمایند و یک ارزیابی جامع را تقریباً بعد از یک ماه از  کار و رفتار سازمانی آنها داشته باشند.

نتایج این تحقیق می تواند در تشخیص تفاوت بین آنچه از کارمند انتظار داشته ایم و الزامات وظایف محول شده به آنها، کمک بسیار کند. از همین رو مدیر باید بـه رفع این تفاوت کمک کند و آنچــه را که می تواند موجب خروج زودهنگام کارکنان از سازمان شود، شناسایی کند.

 

3- مدیران و یا روسای دمدمی مزاج را هرگز به کار نگیرید. واقعیت این است که افراد خوب مدیران بد را ترک می کنند. نتایج یک طرح تحقیقاتـی نشان می دهد که 35درصد از پاســخ دهندگان، علت ترک کار را رئیس خود ذکر کرده اند.

کمپانی پیتزا روزا که یک فروشگاه زنجیره ای با 53 شعبه و 300 پرسنل است هردو سال یکبار، روسای شعبه های خود را با استفاده از روش شاخص رضایت مشتری و کارکنان از پایین به بالا ارزیابی می کند. پس از پایان ارزیابی، هیئت مدیره جلسه ای را با مدیران جهت بحث و بررسی پیرامون موضوعهایی تشکیل می دهد که روی کارکنان تاثیر می گذارند.

 

4- یک برنامه قدردانی برای کارمندان مسئولیت پذیر در نظر بگیرید. در یک طرح تحقیقی اکثر پاسخ دهندگان به این پرسش که چه چیزی موجب بیشترین نارضایتی شما در محیط کار می شود، اظهار داشته اند: فقدان قدرشناسی.

تنظیم برنامه ای برای ایجاد روحیه قدرشناسی در افراد چندان دشوار نیست. یک برنامه خوب طراحی شده، جو دوستانه ای را ایجاد می کند و موجب می شود که افراد احساس خوبی به خود و کارشان داشته باشند.

 

5- یک محیط کار پرانگیزه ایجاد کنید. توجه داشته باشید که آنچه شما را بر می انگیزد لزوماً موجب انگیزش دیگران نمی شود.

مدیرعامل یک سازمان، می پنداشت که برای کارکنان پاداشهای نقدی بر هر چیز دیگری ارجحیت دارد، در حالی که داشتن پارکینگ برای کارکنان مهم بود.

در آن سازمان مدیران و برخی از کارکنان رده بالا می توانستند اتومبیل خود را درست کنار ساختمان پارک کنند در حالی که بقیه کارکنان از این امکان برخوردار نبودند با کسب این اطلاعات، برنامه ای تنظیم شد که کارکنان هم بتوانند از پارکینگ مدیران استفاده کنند.

 

6- کارکنان یک سازمان را باید به عنوان یک خانواده در نظر گرفت. اکثرسازمانها تاثیر روابط خانوادگی دوستانـه بر بهره وری و جذب کارکنان را تشخیص نمی دهند.

 

 7- ضرورت آموزش کارکنان را در نظر داشته باشید. سازمانهایی که روی آموزش کارکنان خود سرمایه گذاری می کنند دستاوردهای بیشتری را از مؤسساتی که این کار را انجام نمی دهند، کسب می کنند.

در یک مطالعه تحقیقاتی روی 3100 کارگر آمریکایی، توسط مرکز ملی کیفیت آموزشی نیروی کار، مشخص شد که به طور متوسط 10 درصد افزایش روی آموزش کارکنان به افزایش 6/8 درصد بهره وری کل منجر گردیده بود. در صورتی که 10 درصد افزایـش هزینه تجهیزات فقط 4/3 درصد بهره وری را افزایش داده است.

 

8- برای نیل به عملکرد بالای سازمان به کارکنان سطوح پایین تا بالای سازمان خود مسئولیت های سازمانی محول کنید.

مطالعات نشان داده است که دادن مسئولیت به کلیه کارکنان در سطوح مختلف تاثیر عمده ای بر بهبود بهره وری، اخلاق وانگیزه های آنان خواهد داشت.

 

 9- جمود ذهنی را بشکنید. بسیاری از سازمانها از پدیده ای که شاید بشود آن را جمود ذهنی یا سندرم" ما تا حالا این کار را آن طوری انجام نداده ایم" نامید، رنج می برند.

حال اینکه نوآوری و ابداعات رمز موفقیت بسیاری از شرکتهاست. شرکت "رابرمید"، یکی از نوآورترین شرکتهای دنیاست.

این شرکت صدها محصول جدید در سال - تقریباً روزی یک محصول جدید - تولید می کنند و این موضوع نقش زیادی در موفقیت آن شرکت داشته است.

 

 10- به تلفن مشتریان پاسخ دهید. در آمریکا برخی مؤسسات استانداردهایشان را پایین آورده و خدمات به مشتریانشان از بعضی جهات تنزل پیدا کرده است.

این مؤسسات به طور کورکورانه ای پست صوتی و سیستم های تلفنی اتوماتیک را طراحی و جایگزین کرده اند. دلیل به کارگیری این سیستم ها هم این است که آنها تصورمی کنند این سیستم ها کم هزینه تر از استخدام اشخاص برای پاسخگوئی به تلفن ها است.

در حالی که آنها اشتباه می کنند. استفاده از این سیستم ها باعث یک رابطه خشک و غیررسمی بین سازمان و مشتری می گردد، افزون بر این جلوه ای از سردی، بی تفاوتی و بیگانگی است و مشتریان و پولهایشان را به سمت منبع رضایت بخش تری سوق میدهد.

منبع : اينترنت

مقدمه ای بر مهارت های زندگی - مهارت حل مسأله

مقدمه ای بر مهارت های زندگی

مهارت حل مسأله

مسائل و مشكلات بسیاری در زندگی وجود دارند كه نیازمند تلاش برای كنار آمدن با آن و حل آنهاست. زندگی بدون مشكل و استرس وجود ندارد و در واقع آنچه در شكل سختی با مشكلات زندگی تجربه می شود، چهره واقعی و منطقی زندگی است .وجود مشكل در زندگی طبیعی است. هنر زندگی در توانایی و مهارت در حل مشكلات و كنار آمدن با آنهاست. در واقع خوشبختی انسان در آن نیست كه با هیچ مشكل و مسأله ای روبرو نشود بلكه در آن است كه به هنگام رویارویی با آنها توانایی حل آنها را داشته باشد. بعضی از افراد در مقابل كوچكترین مسأله و مشكل دچار ناراحتی و پریشانی می گردند و قادر به برطرف كردن آن نیستند. اینگونه افراد مستعد انواع آسیب های اجتماعی و روانی هستند، افراد دیگری نیز هستند كه با بحران های بسیار سختی روبرو می شوند و توانایی آن را دارند كه با موفقیت آنها را پشت سربگذارند. یكی از دلایلی كه اینگونه افراد را توانمند می سازد و امكان موفقیت را در بحران ها فراهم می سازد این است كه از روش های صحیحی جهت حل مسائل استفاده می كنند. درحالیكه افرادی كه به هنگام رویارویی با مشكلات دچار پریشانی می شوند فاقد این توانمندی می باشند. اینگونه افراد در صورت وجود مشكل خود را ضعیف یا بی كفایت می دانند، خود را سرزنش

مقدمه ای بر مهارت های زندگی

مهارت حل مسأله

مسائل و مشكلات بسیاری در زندگی وجود دارند كه نیازمند تلاش برای كنار آمدن با آن و حل آنهاست. زندگی بدون مشكل و استرس وجود ندارد و در واقع آنچه در شكل سختی با مشكلات زندگی تجربه می شود، چهره واقعی و منطقی زندگی است .وجود مشكل در زندگی طبیعی است. هنر زندگی در توانایی و مهارت در حل مشكلات و كنار آمدن با آنهاست. در واقع خوشبختی انسان در آن نیست كه با هیچ مشكل و مسأله ای روبرو نشود بلكه در آن است كه به هنگام رویارویی با آنها توانایی حل آنها را داشته باشد. بعضی از افراد در مقابل كوچكترین مسأله و مشكل دچار ناراحتی و پریشانی می گردند و قادر به برطرف كردن آن نیستند. اینگونه افراد مستعد انواع آسیب های اجتماعی و روانی هستند، افراد دیگری نیز هستند كه با بحران های بسیار سختی روبرو می شوند و توانایی آن را دارند كه با موفقیت آنها را پشت سربگذارند. یكی از دلایلی كه اینگونه افراد را توانمند می سازد و امكان موفقیت را در بحران ها فراهم می سازد این است كه از روش های صحیحی جهت حل مسائل استفاده می كنند. درحالیكه افرادی كه به هنگام رویارویی با مشكلات دچار پریشانی می شوند فاقد این توانمندی می باشند.
اینگونه افراد در صورت وجود مشكل خود را ضعیف یا بی
 كفایت می دانند، خود را سرزنش و ملامت می كنند، بدون تفكر و تحمل و عجولانه عمل می كنند و یا از مشكل فرار می كنند و قدرت تفكر در مورد راه حل های مناسب تر و سازگارانه 
تر را ندارند.
از آنجایی كه همه افراد در زندگی خود با مسائل و مشكلاتی روبرو می
 شوند ضروری است كه نحوه حل صحیح مشكلات را بیاموزند تا بتوانند به طرز مؤثری با این مسائل و مشكلات برخورد نموده و از بروز مشكلات و مسائل پیچیده 
تر بعدی پیشگیری نمایند.
در واقع آموزش مهارت حل مسأله یكی از نیازهای اساسی هر فرد است مخصوصاً برای جوانان و دانشجویان كه با مشكلات و مسائل مختلفی روبرو هستند و چنانچه توانایی حل این مسائل و مشكلات را نداشته باشند، ممكن است به راه
 حل های ناسازگارانه، ناپخته و حتی مضر رو آورده و مشكل را پیچیده 
تر از آنچه هست نمایند. (مانند استفاده از مواد مخدر، سیگار، ترك تحصیل و ...)
با توجه به مطالب فوق و به منظور ارتقاء سطح بهداشت روان و پیشگیری از آسیب
 های روانی، اجتماعی، آموزش مهارت حل مسأله جهت توانمند ساختن آنان برای حل مسائل و مشكلات خود ضروری به نظر می 
رسد.
مهارت حل مسأله یكی از كارآمدترین شیوه مقابله مسأله مدار است و به معنی فرایند تفكر منطقی منظمی است كه به فرد كمك می
 كند تا هنگام رویارویی با مشكلات راه حل 
های متعددی را جستجو كند و سپس بهترین راه حل را انتخاب نماید.
این مهارت در برنامه
 ریزی های مختلف ارتقاء بهداشت روان و پیشگیری از جمله افزایش سازگاری،رویارویی كارآمد با بحران،بهبود روابط اجتماعی،پیشگیری از خود كشی،اعتیاد و... استفاده می 
شود.
مراحل آموزش مهارت حل مسأله
۱) جهت گیری صحیح نسبت به مسأله
بسیاری از افراد دیدگاه منفی نسبت به مشكل دارند. چنین دیدگاهی حاوی افكار غیر منطقی ،انعطاف
 ناپذیر و غیر واقعی نسبت به مشكل است كه مانع هر گونه اقدام مفید جهت حل مسأله می شود. این افراد هنگام رویارویی با مشكل خود را ضعیف، نالایق، ناتوان و بی لیاقت می شمارند، سعی در اجتناب و فرار از مشكل را دارند و در این رابطه ممكن است سراغ مواد مخدر، الكل و ... بروند. خود را سرزنش می كنند كه هر چه بلاست سر من می آید، من بدشانس هستم و یا بدون تفكر و تأمل و بدون ارزیابی پی آمد، شروع به اقدام می 
كنند.
در این مرحله به فرد آموزش داده می
 شود كه به اصلاح باورهای غلط پرداخته و توانایی شناخت سالم از مشكلات داشته باشد و آنها را به عنوان یك پدیده طبیعی و قابل كنار آمدن بپذیرد و همچنین به فرد آموزش داده می 
شود كه از روش تفكر و توقف استفاده نماید. یعنی بجای اقدام عجولانه و بدون تأمل فرد توقف نموده و فكر كند كه چه اقداماتی باید صورت دهد تا مشكل برطرف گردد.
۲)تعریف دقیق مشكل
در این مرحله به طبقه
 بندی و تعریف دقیق مشكل می پردازیم. ابتدا فهرستی از مشكلات تهیه شده و سپس مشكلی كه در اولویت است انتخاب شده و مشخص می گردد كه این مشكل از كی و كجا شروع شده، دلیل آن چه بوده و ... در این مرحله مشكل به صورت دقیق تعریف می شود. برای تعاریف كلی چون مشكلات خانوادگی با مشكلات تحصیلی نمی توان راه حل های مؤثری پیدا كرد، بلكه مشكل باید هر چه واضح تر و اختصاصی 
تر بیان شود مثلاً كنترل بیش از حد والدین، یا اختلاف نظر با استاد.
پس از تعریف روشن و دقیق مشكل، هدف یا اهداف فرد نیز مشخص می
 شود. هدف یا اهداف نیز باید طوری انتخاب شوند كه قابل دسترس باشند مثلاً در مثال اختلاف نظر با استاد، هدف از حل مشكل می 
تواند ایجاد رابطه بهتر با استاد باشد و نه اخراج استاد از دانشگاه.
۳)به دست آوردن راه
 حل 
های متفاوت
پس از مشخص شدن دقیق مشكل، فرد باید فهرستی طولانی از راه
 حل های مربوط به هدف تهیه كند. راه حل ها می بایست تا آنجا كه ممكن است متعدد و زیاد باشند. موضوع بسیار مهم در این مرحله كمیت راه حل ها است و نه كیفیت آنها، به همین دلیل فرد می بایست از تكنیك بارش فكری استفاده نماید. یعنی فرد ذهن خود را باز بگذارد تا ذهن بدون سانسور هر راه حلی كه بنظرش می آید چه خوب، چه بد، چه سازگارانه، چه ناسازگارانه آزادانه بیان كند. این راه حل ها بر روی كاغذ نوشته می 
شوند.
استفاده از روش بارش فكری به این علت است
۱- هنگامی كه فرد ذهنش را آزاد می
 گذارد ممكن است به راه حل 
هایی برسد كه در حالت معمول ممكن است اصلاً به آنها نرسد.
۲- فرد در می
 یابد كه برای حل مشكلات راه حل های بسیار متعددی وجود دارد، چرا كه بعضی افراد فكر می كنند فقط یك راه برای حل مشكل وجود دارد و اگر آن راه بسته شود آنان شكست خورده اند. مثلاً دختری كه فكر می كند تنها راه خوشبختی موفق شدن در رشته پزشكی است و اگر در آن رشته قبول نشد فرد شكست خورده 
ای است و چه بسا كه افسرده شده و حتی به فكر خودكشی بیفتد.
نكته بسیار مهم در این مرحله فهرست كردن راه
 حل های متعدد بدون ارزیابی آنهاست، قضاوت و ارزشیابی راه حل 
ها مربوط به مرحله دیگر است و همانطور كه ذكر شد در این مرحله تأكید بر كمیت است و نه كیفیت.
۴)ارزیابی و انتخاب راه
 حل 
ها
در این مرحله هر یك از راه
 حل های بدست آمده در مرحله سوم مورد ارزیابی قرار می گیرد. فرد سودمند بودن یا نبودن راه حل ها را برای رسیدن به هدف تعیین شده را ارزیابی نموده و پیامدهای آن را  باخود و دیگران مورد قضاوت قرار می 
دهد.
در این مرحله می
 توان از تكنیك دو ستونی برای هر یك از راه حل ها استفاده نمود. در یك ستون محاسن یك راه حل و در ستون دیگر معایب آن نوشته می شود. سپس براساس مقایسه این دو ستون در مورد حذف یا انتخاب راه حل تصمیم گیری می 
شود.
سئوال
 
هایی نظیر:
آیا این راه حل مرا به هدفم می
 رساند؟ آیا برای خودم دردسر ایجاد نمی كند؟ آیا برای دیگران دردسر ایجاد نمی كند؟ پی آمدهای آن چگونه خواهد بود؟ آیا مناسب با ارزش های خودم و جامعه خواهد بود؟ برای انتخاب راه حل 
های مناسب مفید خواهد بود؟
پس از ارزیابی كلیه راه
 حل ها، راه حل های مفید و سودمند انتخاب شده و اولویت  بندی می 
شوند.
۵)اجرای راه حل و بازبینی
در این مرحله به اجرای راه
 حلی كه اولویت دارد و مفید و مناسب است پرداخته می شود و سپس بعد از اجرای راه حل به پیامدهای آن راه حل توجه می شود. چنانچه پی آمد رضایت بخش بود، مشكل حل شده و فرایند حل مسأله پایان می یابد. چنانچه راه حل مؤثر نبود ،فرد باید از راه حل های دیگری كه در اختیار دارد استفاده نماید. فرایند حل مسأله زمانی پایان می 
یابد كه دیگر موقعیت برای فرد مشكل آفرین نباشد و فرد به هدف خود كه قبلاً تعیین نموده بود رسیده باشد.
در اینجا سئوالی كه مطرح می
 شود این است كه اگر اجرای هیچكدام از راه حل ها مؤٍثر نبود چه باید كرد؟ در اینجا باید گفت فرایند حل مسأله مجدداً از ابتدا شروع می 
شود، احتمالاً اشكالی در جریان هر كدام از مراحل حل مسأله ممكن است وجود داشته باشد. مثلاً ممكن است به خوبی و به دقت تعریف نشده، اهداف غیرمنطقی باشند و ...
در آخر شایان ذكر است كه مهارت حل مسأله نه تنها به فرد كمك می
 كند تا مشكلش را از میان بردارد بلكه فرد را توانمند می سازد تا همیشه به یافتن راه حل های متعدد و متنوع فكر كند، از انعطاف پذیری فكری برخوردار گردد، قدرت توقف و تأمل بیابد، از اعمال تكانش پیشگیری نماید، توانایی پیش 
بینی پیامدها و نتایج احتمالی اعمال خود را بیابد و به سازگاری و انطباق اجتماعی بهتری برسد.
رامین كریمی

روزنامه همشهری دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۵

سازمان استراتژي محور

سازمان استراتژي محور
نويسندگان: رابرت اس، كاپلان، ديويد پي نورتون

مترجم: پرويز بختياري

كتاب سازمان استراتژي محور با معرفي روش ارزيابي متوازن، داراي فهرست مطالب، مقدمه ناشر، مقدمه مترجم، پيشگفتار تحت عنوان معرفي روش ارزيابي متوازن، مقدمه نويسندگان، پنج بخش و 14 فصل است كه در 559 صفحه منتشر شده است.
اين كتاب كه براي پاسخ به يكي از نيازهاي اساسي جامعه مديريت كشور ترجمه و تدوين شده داراي پيشگفتاري با عنوان روش ارزيابي متوازن است كه بستر اصلي مقوله سازمان استراتژي - محور محسوب مي شود. بنابراين، مطالعه آن براي ورود به موضوع كتاب راهگشا است.
مديران ارشد همواره در جستجوي راه حلي براي حصول اطمينان از اجراي استراتژي هاي خود بوده اند، براي اين منظور از روشهاي ارزيابي عملكرد به عنوان ابزاري جهت كنترل اجراي استراتژي ها استفاده كرده اند.
اما ويژگيهاي عصر اقتصاد مبتني بر دانش و اطلاعات، كارامدي روشهاي ارزيابي عملكرد سنتي را به شدت زيرسوال برده است.
درچنين شــرايطي، روش ارزيابي متوازن به عنوان ابزاري جهت كمك به تحقق استراتژي توسط رابرت كاپلان استاد صاحب نام دانشگاه هاروارد و ديويد نورتون مشاور برجسته مديريت آمريكا مطرح شد كه به شدت مورداستقبال صاحب نظران مديريت و مديران سازمانها قرار گرفت.
پيشگفتار كه به معرفي روش ارزيابي متوازن پرداخته، توسط مترجم و با استفاده از آخرين منابع علمي تدوين و قبل از ورود به متن اصلي كتاب معرفي شده است. اين كتاب تاكنون به بيش از بيست زبان زنده دنيا ترجمه شده كه نشانه و تاييدي بر مقبوليت جهاني و قابليت اجرايي آن است.
نويسندگان نظر داده اند كه در عصر رقابت مبتني بر دانش، توانايي سازمانها براي توسعه و بسيج دارائيهاي نامشهود، عاملي حياتي در اا، قابليتها، و انگيزه هاي كاركنان، پايگاهها و فناوري اطلاعات، فرايندهاي كارا و پاسخگو، نوآوري در محصولات و خدمات، روابط مشتري، مقبوليت قانوني، سياسي، و اجتماعي را پوشش دهند و روش ارزيــــابي متوازن را به عنوان راه حلي براي اين مسئله در سنجش عملكرد سازمانها توصيه كرده اند.
معرفي روش ارزيابي متوازن
در اواخر دهه 1980 ميلادي، مقالات متعددي در نشريات مديريتي درمورد ناكارامدي روشهاي ارزيابي، عملكرد شركتها منتشر شد. سيستم هاي سنتي ارزيابي عملكرد عمدتاً متكي بر سنجشهاي مالي هستند كه در عصر اقتصاد صنعتي كارامدي داشتند.
در عصر اقتصاد مبتني بر دانش، فعاليتهاي ارزش آفرين سازمانها فقط متكي به دارائيهاي مشهود آنها نيست. ابزار سنجش عملكرد با معيارهاي مالي داراي نارسائيهايي است كه عمده ترين آنها به شرح زير است:
1 - معيارهاي سنجش مالي عمدتاً كوتاه مدت و غير استراتژيك هستند؛
2 - ارزيابي مبتني بر اطلاعات تاريخي است؛
3 - ارزيابيها عمدتاً يك بعدي است؛
4 - ارزيابيها فقط به اطلاعات حسابداري متكي است و متغيرهاي مهمي مانند، كيفيت، نوآوري، و رضايت مشتريان در آن لحاظ نمي شود.
در اوايل دهه 1990، رابرت كاپلان استاد دانشكده بازرگاني دانشگاه هاروارد به اتفاق ديويد نورتون كه در آن زمان مدير يك شركت تحقيقاتي بود، طرحي تحقيقاتي را به منظور بررسي علل توفيق دوازده شركت برتر آمريكايي آغاز كردند. نتايج در مقاله اي منتشر گرديد و در آن اشاره شد كه شركتهاي موفق براي ارزيابي عملكرد خود فقط به سنجشهاي مالي متكي نيستند، بلكه خود را از سه منظر ديگر نيز موردارزيابي قرار مي دهند.
نتيجه تحقيق بيانگر اين واقعيت بود كه اكثر شركتهاي موفق اهداف استراتژيك خود را در چهار منظر مالي، مشتري، فــرايندهاي داخلي، يادگيري و رشد تعييـــن مي كنند و از اين چهار منظر عملكرد خود را ارزيابي مي كنند. بنابراين، استفاده از روش ارزيابي متوازن در سازمان، جايگاهي ويژه و مهم دارد، زيرا برخلاف شاخصهاي سنتي ارزيابي عملكرد، در اين ارزيابي روابط علت و معلولي وجود دارد.
طي چهار سال پس از انتشار اولين مقاله در اين زمينه تعدادي از سازمانها روش ارزيابي متوازن را پياده كرده و نتايج موفقيت آميز سريعي به دست آوردند. اين سازمانها از اين روش نه تنها براي ارزيابي عملكرد بلكه به عنوان ابزاري جهت كنترل نحوه اجراي استراتژي هاي خود استفاده كردند. به اين ترتيب روش مذكور نه تنها به عنوان يك ابزار نيرومند براي ارزيابي عملكرد بلكه به عنوان ابزاري جهت تحقق استراتژي به جامعه مديريت معرفي گرديد. به نظر نويسندگان بقا و موفقيت سازمان درگرو دو عامل مهم است:
1 - ارزشها و منافعي كه شما به ذينفعان مختلف سازمان عرضه مي كنيد.
2 - توانمندي شما در انتقال اين روشها و منافع در كوتاه مدت و بلندمدت.
اما مسئله مهمتر در فرايند مديريت استراتژيك، موضوع پياده سازي استراتژي است. دلايل ناكامي سازمانها در اجراي استراتژي هايشان را به چهار نوع محدوديت با مانع نسبت داده اند كه براي برطرف كردن هريك از موانع راه حلهايي نيز ارائه شده است:
1 - مانع مربوط به عدم انتقال استراتژي؛
2 - مانع مربوط به عدم همسويي كاركنان با استراتژي؛
3 - مانع مربوط به عدم تعهد مديريت ارشد؛
4 - مانع مربوط به عدم تخصيص منابع لازم.
روش ارزيابي متوازن از جهات زير توازن برقرار مي كند:
توازن بين ارزشهاي موردنظر ذينفعان و عوامل ايجاد و انتقال اين ارزشها؛
توازن بين معيارهاي مالي و غيرمالي؛
توازن بين عوامل داخلي و بيروني؛
توازن بين اهداف بلندمدت و كوتاه مدت.
امروزه روش ارزيابي متوازن ديگر يك روش ارزيابي عملكرد نيست، بلكه يك رويكرد نوين براي مديريت بر استراتژي است كه مزايايي به شرح زير دارد:
1 - چشم انداز را تبيين مي كند؛
2 - اتفاق نظر به وجود مي آورد؛
3 - ســـــازمان را درجهت استراتژي همسو مي سازد؛
4 - برنــــــامه ريزي استراتژيك را يكپارچه مي كند؛
5 - موجب تخصيص بهينه منابع مي شود؛
6 - موجب بهبود اثربخشي مديريت مي گردد.
ايجاد سازمان استراتژي محور
نتايج يك تحقيق نشان داد كه توانايي اجراي استراتژي به مراتب مهمتر از كيفيت خود استراتژي است. بنابراين، سوال اين است كه چرا سازمانها در پياده سازي استراتژي با مشكل مواجه اند. يكي از مشكلات اين است كه ارزش آفريني سازمانها درحال تغيير هستند ولي ابزارهاي سنجش استراتژي ها پابه پاي آنها تغيير نكرده اند. مطالعات اخير نشان داده كه در پايان قرن بيستم، ارزش دفتري دارائيهاي مشهود شركتها فقط 10 تا 15 درصد ارزش بازار شركتها را تشكيل مي دهد.
فرصتهاي ارزش آفريني درحال جابه جايي از مديريت دارائيهاي مشهود به مديريت استراتژي هاي دانش پايه اي است كه هدف آنها به كارگيري دارائيهاي نامشهود يك سازمان است. (38)
مطالعات نويسندگان درمورد شركتهايي كه روش ارزيـــابي متوازن را با موفقيت به كار بسته اند، مانند شركت نفت موبيل، شركت AT&T CANADA ، دانشگاه سن ديه گو كاليفرنيا، و... نشان دهنده يك الگوي مشخص و يكسان در نيل به تمركز و همسويي استراتژيك است. اگرچه هريك از اين سازمانها با اين چالش به طريق متفاوت، آهنگ متفاوت و توالي متفاوت برخورد كرده اند، ولي پنج اصل يكسان درعمل مشاهده شده كه آنها را اصول سازمان استراتژي محور نام نهاده اند:
اصل 1 - استراتژي را به اصطلاحات عملياتي ترجمه كنيد؛
اصل 2 - سازمان را درجهت استراتژي همسو سازيد؛
اصل 3 - استراتژي را كار هر روز هركس سازيد؛
اصل 4 - استراتژي را به يك فرايند مستمر تبديل كنيد؛
اصل 5 - تحول را ازطريق رهبري مديريت ارشد به حركت درآوريد. (62)
1 - ترجمه استراتژي به اصطلاحات عملياتي: در عصر كاركنان دانشگر، استراتژي مي بايست در همه سطوح سازمان اجرا شود. افراد مي بايست رفتارشان را تغيير دهند و ارزشهاي جديدي را بپذيرند. كليد اين انتقال و جابجايي با قراردادن استراتژي در مركز فرايند مديريت است. در اقتصاد مبتني بر دانش، امروزه، ارزش پايدار ازطريق توسعه دارائيهاي نامشهودي نظير مهارتها، و دانش نيروي كار، ارتباط شركت با مشتريان و تامين كنندگان، فضاي سازماني نوآوري پذير ايجاد مي شود.
هريك از اين دارائيهاي نامشهود مي تواند در ارزش آفريني كمك كنند، اما عوامل متعددي كه نظامهـــاي سنجش مالي مورداستفاده قرار مي دهند باعث مي شوند كه نگذارند اين دارائيها موردسنجش قرار گيرند و آنها را به فرايند ارزش آفريني مرتبط سازند. (132)
روش ارزيابي متوازن چارچوب جديدي براي تشريح يك استراتژي ازطريق مرتبط ساختن دارائيهاي مشهود ونامشهود در فعاليتهاي ارزش آفرين، فراهم مي سازد.
ارزيابي متوازن سعي نمي كند تا دارائيهاي نامشهود سازمان را ارزشگذاري كند. اين روش، دارائيهاي نامشهود را موردسنجش قرار مي دهد ولي نه با مقياسهاي پولي. (135)
استراتژي يادگيري و رشد، دارائيهاي نامشهود موردنياز به منظور امكان پذير ساختن اجراي فعاليتهاي سازمان و روابط مشتريان در يك سطح عملكرد بالاتر را تعريف مي كند. در اين منظر سه گروه اصلي شامل الف: قابليتهاي استراتژيك، ب: فناوري هاي استراتژيك، و پ: فضاي كار وجود دارد. استراتژي يادگيري و رشد نقطه آغاز واقعي براي هر تحول پايدار بلندمدت است. (172)
نويسندگان در ادامه و با استفاده از مقوله ترجمه استراتژي به اصطلاحات عملياتي چگونگي ساختن نقشه هاي استراتژي در شركتهاي بخش خصوصي را در تعدادي از ســـازمانها تشريح كرده و نشان داده اند كه چگونه با استفاده از روش ارزيابي متوازن براي استراتژي هاي اتخاذ شده مي توان نقشه هاي استراتژي را برپا كرد. (213)
اصول اساسي براي ايجاد يك سازمان استراتژي محور در همه بخشها قابل اجرا است. اما تفاوت اساسي در اين بخشها، ملاحظاتي است كه در مقوله مشتريان وجود دارد. (249)
2 - همسوسازي سازمان براي ايجاد هم افزايي: يك سازمان استراتژي محور براي مديريت بر يك استراتژي بزرگ، به چيزي بيش از استفاده واحدهاي كسب و كارش از روش ارزيابي متوازن نياز دارد. براي حداكثر ساختن اثربخشي، استراتژي ها و معيارهاي ارزيابي همه اين واحدها مي بايست همسو گرديده و به يكديگر مرتبط شوند. اين اتصالات به عنوان معماري استراتژيك سازمان تلقي مي شود. (253)
يك استراتژي برجسته در سطح كلان شركت عبارت است از يك سيستم به دقت ساخته شده از اجزاي به هم وابسته. اين همسويي به وسيله طبيعت منابع شركت - دارائيها، مهارتها و قابليتهاي خاص آن به وجود مي آيد. هم افزايي از تعامل عالي بين واحدها حاصل مي شود كه بايد به صورت صريح در استراتژي ها ديده شود. (259)
فراتر از همسويي واحدهاي كسب و كاري كه محصولات و خدمات خود را به مشتريان بيروني مي فروشند، سازمانها مي توانند ازطريق همسو كردن واحدهاي داخلي خود كه خدمات مشترك عرضه مي كنند هم افزايي ايجاد كنند. چالشي كه وجود دارد اين است كه خدماتي كه به طور متمركز عرضه مي شود، پاسخگوي استــــــــراتژي ها و نيازهاي واحدهاي كسب و كاري كه بايد موردپشتيباني قرار گيرند، باشد. (294)
مدلهاي ارزيابي متوازن براي واحدهاي خدمات مشترك فرصت يكپارچگي و هم افزايي را تعريف كرده و آن را به وجود مي آورند. اين مدلها نشان مي دهند كه چگونه اين سازمانها ارزش آفريني مي كنند. (316)
3 - تبديل استراتژي به كار هر روز هركس: سازمانها براي نيل به اهداف خود، فارغ از نوع فعاليت، نياز دارند كه همه افراد و اجزاي سازماني خود را در راستاي استراتژي هم جهت و هم سو كنند. چالش سازمانهاي امروزي اين است كه چگونه قلبها و مغزهاي همه كاركنان خود را به خدمت بگيرند. كاركنان بايد درك كنند كه مشتريان چه كساني هستند تا بتوانند روشهايي جديد و مبتكرانه جهت ارزش آفريني براي آنها بيايند.
سازمانهاي استراتژي محور به خوبي اهميت همسوسازي و درگير كردن همه كاركنان خود را درجهت استراتژي سازمان درك مي كنند. نهايتاً اين كاركنان هستند كه استراتژي را پياده خواهندكرد. سازمانهاي استراتژي محور از روش ارزيابي متوازن در سه فرايند مجزا براي همسوسازي كاركنان خود با استراتژي استفاده مي كنند: (224)
1 - آموزش و برقراري ارتباط؛
2 - توسعه اهداف فردي و گروهي؛
3 - سيستم هاي پاداش و بهره وري.
بسياري از شركتها براي انتقال اينكه چگونه همه عناصر استراتژي خود را به يكديگر مرتبط سازند، به ساخت درخت استراتژي مبادرت ورزيده اند. آنها كاركنان را درمورد سنجه هاي به كار گرفته شده در روش ارزيابي متوازن خود تحت آموزش قرار مي دهند. (351)
اگر مي خواهيم كه استراتژي واقعاً براي كاركنان با معني باشد، اهداف و آرمانهاي فردي بايد با اهداف سازماني در يك راستا قرار گيرد. اهداف فردي بر پا شده در چارچوب روش ارزيابي متوازن مي بايست بين وظيفه اي، درازمدت، و استراتژيك باشد. زماني كه اهداف فردي ازطريق روش ارزيابي متوازن شخصي يا ازطريق يكپارچگي با فرايند پياده سازي نظام كيفيت و يا فرايندهاي توسعه منابع انساني توسعه يابد، اين ساختار به فرايندي رسمي تبديل شده است. (377)
اتصال نهايي استراتژي كلان وسطح بالا به عمليات روزمره زماني رخ مي دهد كه شركتها برنامه هاي پرداخت مزايا و پاداش كاركنان را به روش ارزيابي متصل مي كنند. مديران ارشد متعددي اهميت نظام جبران خدمت مبتني بر سنجه هاي عيني تر و نتايج پايه تر را نسبت به نظامي كه مبتني بر سنجه هاي مربوط به وظايف و فعاليتها است تاكيد كرده اند. آنها مي خواهند كه نظام جبران خدمت به نتايج اقدامات و تلاشها متصل شود. (397)
4 - تبديل استراتژي به يك فرايند مستمر: سازمانهاي استراتژي محور از يك فرايند «دوحلقــــه اي» بهــره مي برند كه مديريت بر بودجه را با مديريت بر استراتژي يكپارچه مي كنند. يكپارچه سازي روش ارزيابي متوازن با فرايندهاي برنامه ريزي و بودجه بندي سازمان، براي ايجاد يك سازمان استراتژي محور حياتي است. (413)
بودجه عملياتي، بهبود در عمليات جاري را منعكس مي سازد، بودجه استراتژيك برنامه ها و اقدامات لازم جهت پوشاندن فاصله بين عملكرد موفقيت آميز، و عملكردي كه با بهبود مستمر و طبق روند عادي كسب و كار قابل تحقق است، موردتوجه قرار مي دهد. برنامه ريزي استراتژيك بايد از اقدامات و برنامه هاي تحول براي كمك به سازمان در تحقق اهداف استراتژيك خود استفاده كند. (431) به اين ترتيب، بودجه از يك فرايندمكانيكي و خسته كننده كه بر ارقام و اعداد مالي كوتاه مدت متمركز است، به يك ابزار مديريتي تبديل مي شود كه توجه و منابع را به بـــــرنامه هاي حياتي و استراتژيك معطوف مي سازد. (441)
5 - بسيج و به حركت درآوردن تحول ازطريق رهبـــــري مديريت ارشد: پياده سازي استراتژي هاي جديد مستلزم تحول در مقياس وسيع است. وقتي «جان كاتر» مي خواهد دگرگوني را تشريح كند بين واژه مديريت و واژه رهبري به دقت تمايز قائل مي شود. فرايند بنيادنهادن سيستم مديريت با استفاده از روش ارزيابي متوازن، با رهبري آغاز مي شود كه احساس ضرورت براي تغيير را در سازمان ايجاد مي كند. رهبراني كه مي خواهند تحولي اساسي را در سازمان خود ايجاد كنند، روش ارزيابي متوازن را يك ابزار مديريتي بسيار موثر براي برانگيختن و تحقق تحول مطلوب، خواهند يافت. (489)
رهبران موثر مي توانند ازطريق ارائه يك تصوير زيبا از آينده نيز، براي تحول ايجاد انگيزه كند. دهها سال است كه شركتها در تلاش براي پياده سازي تحول هستند. توصيه اين است كه برنامه هاي تحول، با تغيير سيستم ارزيابي شركت به روش ارزيابي متوازن همراه شود.
مديريت ارشد كه روش ارزيابي متوازن را ايجاد مي كند به نوعي ائتلاف جهت به حركت درآوردن تحول در سازمان دست مي يابد. فرايند برپايي اين نظام، هم گروههاي كاري و هم تعهد آنان را در مقابل استراتژي مي سازد و معيارهاي ارزيـــابي متوازن، وسيله اي فراهم مي سازد تا چشم انداز و استراتژي سازمان اجرايي شود. (504)
روش ارزيابي متوازن مي بايست به عنوان سيستم تعاملي سازمان درنظر گرفته شود، سيستمــــي براي تشويق پرسشها، بحثها، مناظره ها و گفتمان بين همه افراد سازمان، اين نظام زماني توانمند است كه براي تحريك يادگيري و هدايت پرسشها به سوي آينده استفاده شود.
بيشتريـــن علتهاي مشترك براي شكست پياده سازي روش ارزيابي متوازن، مربوط به ضعف فرايندهاي سازماني است. حداقل هفت نوع شكست مربوط به فرايندها در پروژه هاي ارزيابي متوازن شركتها توسط نويسندگان مشاهده شد كه به تفصيل موردبحث و بررسي قرار گرفته اند.
جمع بندي
به نظر مي رسد كتاب سازمان استراتژي محور به يك كتاب مرجع بيشتر نزديك است. نويسندگان كتاب دانش و تجربه خود را در يك مطالعه طولاني و در شركتهاي مختلف فارغ از بخشي كه در آن فعاليت مي كنند و صرف نظر از ساختار و رهبري آن به كار گرفته اند كه حاصل آن تعيين مقوله اي با عنوان سازمان استراتژي محور به كمك روش ارزيابي متوازن است. مطالعه اين كتاب مي تواند براي دانشجويان، كارشناسان، سياستگذاران و مديران در بخشهاي دولتي و غيردولتي، و همچنين استـادان مديريت مفيد و كارساز باشد.

مهارت های ده گانه زندگی

مهارت های ده گانه زندگی

خودآگاهی

خودآگاهی ، توانایی شناخت و آگاهی از خصوصیات ، نقاط ضعف و قدرت ، خواسته ها ، ترس و انزجار است. رشد خودآگاهی به فرد کمک می کند تا دریابد تحت استرس قرار دارد یا نه و این معمولا پیش شرط ضروری روابط اجتماعی و روابط بین فردی مؤثر و همدلانه است.

 همدلی

همدلی یعنی اینکه فرد بتواند زندگی دیگران را حتی زمانی که در آن شرایط قرار ندارد  درک کند. همدلی به فرد کمک می کند تا بتوانند انسانهای دیگر را حتی وقتی با آنها متفاوت است بپذیرد و به آنها احترام گذارد. همدلی روابط اجتماعی را بهبود می بخشد و به ایجار رفتارهای حمایت کننده و پذیرنده ، نسبت به انسان های دیگر منجر می شود.

 ارتباط مؤثر

این توانایی به فرد کمک می کند تا بتواند کلامی و غیر کلامی و مناسب با فرهنگ ، جامعه و موقعیت، خود را بیان کند بدین معنی که فرد بتواندنظرها ، عقاید ، خواسته ها ، نیازها و هیجان های خود را ابراز و به هنگام نیاز بتواند از دیگران درخواست کمک و راهنمایی نماید. مهارت تقاضای کمک و راهنمایی از دیگران ، در مواقع ضروری، از عوامل مهم یک رابطه سالم است.

 روابط بین فردی

این توانایی به ایجاد روابط بین فردی مثبت و مؤثر فرد با انسانهای دیگر کمک می کند. یکی از این موارد ، توانایی ایجاد روابط دوستانه است.که در سلامت روانی و اجتماعی ، روابط گرم خانوادگی ، به عنوان یک منبع مهم روابط اجتماعی ناسالم نقش بسیار مهمی دارد.

 تصمیم گیری

این توانایی به فرد کمک می کند تا به نحو مؤثرتری در مورد مسائل تصمیم گیری نماید. اگر کودکان و نوجوانان بتوانند فعالانه در مورد اعمالشان تصمیم گیری کنند ، جوانب مختلف انتخاب را بررسی و پیامد هر انتخاب را ارزیابی کنند ، مسلما در سطوح بالاتر بهداشت روانی قرار خواهند گرفت.

 حل مسأله

این توانایی فرد را قادر می سازد تا به طور مؤثرتری مسائل زندگی را حل نماید . مسائل مهم زندگی چنانچه حل نشده باقی بمانند ، استرس روانی ایجاد می کنند که به فشار جسمی منجر می شود.

 تفکر خلاق

این نوع تفکر هم به مسأله و هم به تصمیم گیری های مناسب کمک می کند . با استفاده از این نوع تفکر ، راه حلهای مختلف مسأله و پیامدهای هر یک از آنها بررسی می شوند . این مهارت ، فرد را قادر می سازد تا مسائل را از ورای تجارب مستقیم خود را دریابد و حتی زمانی که مشکلی وجود ندارد و تصمیم گیری خاصی مطرح نیست ، با سازگاری و انعطاف بیشتر به زندگی روزمره بپردازد.

 تفکر انتقادی

تفکر انتقادی ، توانایی تحلیل اطلاعات و تجارب است . آموزش این مهارت ها ، نوجوانان را قادر می سازد تا در برخورد با ارزش ها ، فشار گروه و رسانه های گروهی مقاومت کنند و از آسیب های ناشی از آن در امان بمانند.

  توانایی مقابله با هيجانات

این توانایی فرد را قادر می سازد تا هیجان ها را در خود و دیگران تشخیص دهد ، نحوه تأثیر هیجان ها بر رفتار را بداند و بتواند واکنش مناسبی به هیجان های مختلف نشان دهد . اگر با حالات هیجانی ، مثل غم و خشم یا اضطراب درست برخورد نشود این هیجان تأثیر منفی بر سلامت جسمی و روانی خواهد گذاشت و برای سلامت پیامدهای منفی به دنبال خواهند داشت.

 توانایی مقابله با استرس

این توانایی شامل شناخت استرس های مختلف زندگی و تأثیر آنها بر فرد است . شناسایی منابع استرس و نحوه تأثیر آن بر انسان ، فرد را قادر می سازد تا با اعمال و موضع گیری های خود فشار و استرس را کاهش دهد.

 اجزای مهارتهای ده گانه زندگی

 خودآگاهی :  آگاهی از نقاط قوت - آگاهی از نقاط ضعف -  تصویر خود واقع بینانه - آگاهی از حقوق و مسئولیت ها -  توضیح ارزشها - انگیزش برای شناخت

 مهارتهای ارتباطی - ارتباط کلامی و غیرکلامی موثر - ابراز وجود – مذاکره – امتناع - غلبه بر خجالت -  گوش دادن

 همدلی - علاقه داشتن به دیگران -  تحمل افراد مختلف - رفتار بین فردی همراه با پرخاشگری کمتر - دوست داشتنی تر شدن (دوستیابی) - احترام قائل شدن برای دیگران

 مهارتهای بین فردی - همکاری و مشارکت - اعتماد به گروه - تشخیص مرزهای بین فردی مناسب – دوستیابی - شروع و خاتمه ارتباطات

 مهارتهای حل مسأله - تشخیص مشکلات علل و ارزیابی دقیق - درخواست کمک - مصالحه (برای حل تعارض) - آشنایی با مراکزی برای حل مشکلات - تشخیص راه حل های مشترک برای جامعه

 مهارتهای تفکر خلاق - تفکر مثبت - یادگیری فعال ( جستجوی اطلاعات جدید ) - ابراز خود - تشخیص حق انتخاب های دیگر ( برای تصمیم گیری ) -      تشخیص راه حل های جدید برای مشکلات

 مهارتهای مقابله با هیجانات - شناخت هیجان های خود و دیگران - ارتباط هیجان ها با احساسات ، تفکر و رفتار - مقابله با ناکامی ، خشم ، بی حوصلگی ، ترس و اضطراب - مقابله با هیجان های شدید دیگران

 مهارتهای تصمیم گیری - تصمیم گیری فعالانه بر مبنای آگاهی از حقایق کارهایی که می توان انجام داد که انتخاب را تحت تأثیر قرار دهد - تصمیم گیری بر مبنای ارزیابی دقیق موقعیت ها - تعیین اهداف واقع بینانه - برنامه ریزی و پذیرش مسئولیت اعمال خود - آمادگی برای تغییر دادن تصمیم ها برای انطباق با موقعیت های جدید

 مهارتهای تفکر انتقادی - ادراک تأثیرات اجتماعی و فرهنگی بر ارزشها ، نگرشها و رفتار - آگاهی از نابرابری ، پیشداوری ها و بی عدالتی ها - واقف شدن به این مسئله که دیگران همیشه درست نمی گویند - آگاهی از نقش یک شهروند مسئول

 مهارتهای مقابله با استرس - مقابله با موقعیت هایی که قابل تغییر نیستند - استراتژی های مقابله ای برای موقعیت های دشوار ( فقدان ، طرد ، انتقاد) - مقابله با مشکلات بدون توسل به سوء مصرف مواد - آرام ماندن در شرایط فشار - تنظیم وقت

منبع : اينترنت