ماهيت تربيت

آيا تربيت فن يا هنر است؟
درست بر سر همين مسئله است که بيشتر صاحب نظران تربيتي اختلاف نظر دارند.مثلا ً بعضي از آنان تربيت را فن و بعضي ديگر آنرا نوعي هنر مي دانند.برخي هم با دلايلي که ارائه مي دهند آنرا نوعي علم مي خوانند.
معلم بايد براي روشن شدن کار خود و منظم و منطقي عمل کردن در جريان تربيت به تدوين نظريه تربيت يا لااقل نظريه تدريس اقدام کنند.
هرگاه علماي تربيتي بتوانند در مورد مسائل خاص خود دست به پژوهش بزنندو اين پژوهش هم پژوهش کاربردي باشد و نتايج بدست آمده از اين پژوهش از خاصيت نظم پذيري و قدرت پيشبيني برخوردار باشد مي توان تربيت را نيز يک علم دانست.با توجه به اين نکته که خاصيت نظم پذيري و قدرت پيش بيني قوانين حاصل از اين نوع پژوهشها به قدرت و استحکام ساير علوم نيست بايد گفت که علم تربيت هنوز دوران نوزادي خود را مي گذراند.
بسياري از علماي تربيتي هنوز هم دوست دارند به علت استفاده هاي فراواني که از تحقيقات و يافته هاي علوم ديگر و حتي فلسفه مي برند اين رشته از دانش بشري را به جاي علم تربيت يا تربيت شناسي با اصطلاح آشناي علوم تربيتي بنامند.

عناصر تربيت
گذشته از مسئله فن،هنر،يا علم بودن تربيت که زمينه هاي مناسبي براي اختلاف نظر در مورد ماهيت تربيت هستند. زمينه هاي ديگري نيز براي اختلاف نظر صاحب نظران تربيتي وجود دارند.عناصري که در يک جريان تربيتي مداخله مي کنند از جمله آنها است.
يکي از اين عناصر مورد اختلاف،جامعه و دخالت آن در جريان تربيتي است.بدين معني که بعضي از متخصص هاي تربيتي علاوه بر مربي و متربي جامعه را نيز جزء عناصر تربيت محسوب مي کنند.
بيشتر دست اندر کاران تربيت در اين مورد موافقت دارند که تربيت به عنوان تأثير ارادي بزرگسالان روي خردسالان به منظور سوق دادن آنها به حالت بزرگسالي تلقي گردد.
کرشن اشتاينر مي گويد :عمل تربيتي عملي قائم به ذات است که لازمه هر جامعه انساني است.اين عمل هدفي طبيعي را که آدم منزوي بدون برخورداري از کمک جامعه مي تواند بدان نائل شود دنبال نمي کند.
صرف توجه به جنبه اجتماعي يا فردي تربيت،نمي تواند گوياي اين معنا باشد که جامعه از عناصر واقعي آن که در ماهيت تربيت نهفته است باشد.به طور کلي تعريف تربيت به عنوان تأثير يک فرد يا گروهي از افراد بر روي فرد ديگر،بسيار کلي و ناروشن است.
در تعريفي که مي خواهيم از تربيت ارائه دهيم اشاره به نقش دو عامل مربي و متربي لازم بنظر مي رسد اين بدان معني است که تربيت مانند يک جريان طبيعي يا مکانيکي يک سويه نيست که از مربي آغاز و به رشد و کمال متربي و تغيير در رفتار وي ختم گردد.

محتوي تربيت
هر فرايند تربيتي به نحوي از انحنا داراي محتوي است البته مکاتب مختلف با مسئله محتوي يا باصطلاح برنامه تربيتي برخوردهاي متفاوتي دارند.ولي در مجموع هر تربيتي حتي تربيت کودک مدار افراطي به نوعي محتواي تربيتي که با رغبتها و علايق شاگردان منطبق باشد عقيده دارند.

روش تربيت
وقتي از هدف و محتواي تربيت سخن مي رانيم طبعا ً مسئله روش تربيتي نيز مطرح مي شود .البته شايد روش از اهميتي که محتوا دارد برخوردار نباشد ولي روشهاي تربيتي نيز به نوبه خود مي توانند خشک و غير قابل انعطاف و احيانا ً خشن و در نتيجه نامطلوب باشند و برعکس ممکن است منطبق بر نيازها و علايق و شخصيت کودک به عنوان انساني بالقوه داراي اراده و مختار باشند که تا حد زيادي مطلوب و با ارزش است

اصول تربيت
در کتاب اصول آموزش و پرورش اصول به معني تکيه گاهها و يا مباني نظري و عقلاني تربيت تلقي شده وچنين آمده است:”اصول هم عبارت از تکيه گاههاي نظري است که از عوامل موجود در حيات استخراج شده اند و هم آنرا به عنوان ملاک عمل بايد در نظر گرفت. “
هوشيار براي بدست آوردن اصول منابعي مانند مطالعه زندگي فردي و جمعي نوع انسان،عوامل موجود در حيات انسان،انتظاراتي که مردم از دستگاه تربيتي دارند و بالاخره فرهنگ جامعه را معرفي مي کند.بر اين اساس اصول تربيت را به 6 اصل:اصل فعاليت،آزادي، فرديت،کمال،سنديت،اعتبار و اجتماع محدود مي کند.
اصول موضوعي تربيت از دو منشاء سرچشمه مي گيرند. اول اصولي که از جهان بيني و ايدئولوژي اخذ مي شوند. دوم اصولي که از علوم و معارف ديگر استخراج مي گردند . اين تقسيم بندي تا حدودي از نابساماني هاي موجود در زمينه ماهيت اصول تربيتي و منشاء آنها جلوگيري مي کند و معيار قابل قبولي براي مقوله بندي اصول موضوعي تربيت بدست مي دهد.

موضوع تربيت
اصولا ً موضوع تربيت به طور اعم موجودي است که نشو و نمو يا رشد مي کند و بالقوه استعداد بالندگي را دارد و بطور اخص انسان کمال پذيري است که در صدد تغيير مطلوب حيات و زندگي خود مي باشد و بالقوه قابليت رسيدن به عاليترين مراحل کمال را دارد.
 

مراحل تربيت
1- مرحله پرستاري
2- مرحله تأديب
3- مرحله تعليم
4- مرحله خودسازي

از جمع بندي نکاتي که تا کنون ذکر شد مي توان تعريف زير را براي تربيت بيان کرد،بدون آنکه مدعي شويم اين تعريف کاملترين تعريف مورد قبول همگان است . تربيت عبارت است از فراهم کردن زمينه ها و عوامل براي شکوفا کردن و به فعليت رساندن استعداد هاي بالقوه انسان و حرکت تکاملي او به سوي هدف مطلوب ،منطبق بر اصولي معين و برنامه اي منظم و سنجيده.

گفتار سوم:فلسفه تربيت
هدف کلي:
آشنايي با بنيادهاي فلسفي تربيت و درک ارتباط فلسفه با تربيت.
رابطه فلسفه با تربيت
در اينکه آيا فلسفه با تربيت ارتباط دارد يا نه؟و اگر دارد اين ارتباط در چه جنبه هايي است نظريات متفاوتي بيان شده است .
1- نظر اول اين است که تربيت در تدوين نظريه ها ، انتخاب موضوعات و حتي روش شناسي خود از نظريه هاي فلسفي کمک ميگيرد.
2- نظر دوم اين است که تربيت شاخه اي از معارف بشري است که مي تواند يافته هاي فلسفه را بکار گيرد.

مسائل اساسي فلسفه ارتباط نزديکي با تربيت دارد،مثلا ً:
1- تربيت انسان بايد داراي هدف و مقصود و غايتي باشد
2- معلم به طور عمده براي رشد فکري يا عقلاني شاگردان خود تلاش مي کند.
3- يک غرض اصلي ديگر از تربيت در همه زمانها پرورش اخلاقي انسانها بوده و هست در حالي که فلسفه راهنماي عمل تربيتي است،تربيت نيز با تحقيقات خود اطلاعات اساسي براي داوريهاي فلسفي فراهم مي سازد.

فلسفه تربيت
فلسفه تربيت در جستجوي ايجاد نظريه هايي دربارۀ ماهيت انسان،جامعه و جهان مي باشد،تابتواند توسط آنها داده هاي گاه متعارض پژوهشهاي علوم رفتاري را نظم بدهد و هدفهايي را که تربيت بايد تعقيب کند،و وسايل کلي را که در نيل به آنها مي تواند بکار ببرد معلوم نمايد.

تربيت و گرايشهاي فلسفي
ضرورت انسجام عقايد
انديشه سازان در مورد هستي و زندگي بيشتر ازهر چيزي تحت تأثير تربيتي است که در مورد او اعمال شده يا کسب کرده است.
بطور کلي طرز برخورد هرکسي با جهان،چه از لحاظ نگرش و چه از لحاظ کنش گرايشهاي او را بازگو مي کند.اين مسئله در آموزش و پرورش يا در تربيت از اهميت خاصي برخوردار است. بهترين راه براي داشتن انسجام در نگرش داشتن سه ويژگي عمده است
1- تمايل به گرد آوري هرچه بيشتر اطلاعات به منظور بررسي يک مفهوم يا يک موقعيت
2- تمايل و آمادگي براي نفوذ به عمق يک مسئله
3- تمايل به برداشتها،دريافتها و نگاه جديد به مسائل آشنا

تعريف مکتب
مکتب به گروهي از افراد به ويژه انديشمندان،روشنفکران وهنرمنداني گفته مي شود که افراد،آثار و سبک آنها تأثير اجتماعي مشترکي داشته و يا از نظر اعتقادي داراي وحدت نظر باشند.
 

رابطه مکاتب فلسفي و مکاتب تربيتي
دو نوع رابطه ميان مکاتب تربيتي و مکاتب فلسفي مي تواند وجود داشته باشد. 1- اول ممکن است يک سري آراي تربيتي منظم و منسجم بطور مستقيم يا غير مستقيم از آرا و عقايد يک فيلسوف يا يک مکتب فلسفي انتزاع شود.
2- گاهي،سنن،آداب اجتماعي و نهادهايي در جامعه اي به وجود آمده اند که منجر به نوع خاصي از تربيت انسانها شده است و شخصي يا اشخاصي با مطالعه اين زمينه ها
و کارکرد نهادهاي اجتماعي،عناصر بنيادي اين سنتها و عملکردها را شناخته و کشف مي کنند سپس آنها را به طور منظم و منسجمي تدوين مي کنند.

گفتار چهارم:پندار گرايي و تربيت
هدف کلي
آشنايي با فلسفه پندگرايي از ديدگاه تربيت و تأثير هستي شناسي، شناخت شناسي و ارزش شناسي آن بر جنبه هاي گوناگون تربيت و کسب توانايي نقد و بررسي رفتارهاي تربيتي مبتني بر اين فلسفه.
پندار گرايي ترجمه واژه ايده آليسم(
idealism) ماخوذ از کلمه ايده (idea)به معني موجود مجرد،مي باشد که با تعبيرات متفاوت به آرمان گرايي،اصالت تصور،تصور گرايي،ذهن گرايي و بالاخره انکار گرايي هم ترجمه شده است.واقع گرايي هم ترجمه واژه رآليسم (realism)مي باشد که از ريشه لاتين رس(res
) به معني شيئ و واقعيت گرفته شده است.

کاربرد واژه هاي ايده آليسم و رآليسم
1- ايده آليسم و رآليسم در اخلاق:رآليسم يا واقع گرايي در اخلاق به اين معني است که ارزشهاي اخلاقي تابع واقعيات موجود و خواستهاي فعلي مردم مي باشد که در مقابل آن ايده آليسم در اخلاق قرار دارد بدين معني که ارزشهاي اخلاقي براي کمال هاي مطلوب و متعالي در نظر گرفته شوند،هرچند وجود خارجي نداشته باشند و تمايل عمومي مردم هم با آنها موافق نباشد.
2- ايده آليسم و رآليسم در هنر و ادبيات:در قلمرو هنر و ادبيات رآليسم به آن دسته از مکتبهاي هنري و ادبي گفته مي شود که طبيعت و زندگي را به همان گونه که هستند و به طرز واقعي در بيانات خود به اشکال تجسمي، تصويري،کلامي،شنيداري و غيره منعکس مي سازند.در برابر آن ايده آليسم بر آن دسته از مکتبهاي هنري و ادبي اطلاق مي شود که طبيعت و زندگي را با همان شيوه هاي بياني به شکل غير واقعي و به صورت پندارها و آرمانهاي مورد نظر عرضه مي دارند.
3- ايده آليسم و رآليسم در فلسفه:هم ايده آليسم و هم رآليسم داراي انواع مختلفي هستند که صرف نظر از آنها مي توان گفت که به طور کلي عده اي از فلاسفه هستند که معتقد اند واقعيتي غير از ادراکات انسان وجود ندارد و عالم خارج امري اعتباري و ذهني است و يا در بعضي موارد هم واقعيت را منجر به درک کننده و درک شونده معرفي کرده و مي گويند آنچه ادراک مي شود مفاهيم و صورتهاي ذهني هستند و آن سوي اين صورتها با ايده هاي ذهني واقعيتي که مطابق آنها باشد غير از موجودات درک کننده ديگر وجود ندارد.
پندار گرايي شايد قديمي ترين فلسفه نظامدار غرب باشد که به اعتقاد ويل دورانت مورخ و متفکر معاصر امريکايي توسط دموکريتوس يا ذيمقراطيس پايه گذاري شد و با کاربرد واژه ايده به معني موجود مجرد به فلسفه ايده آليسم معروف شد.