روانشناسي تفاوتهاي فردي


  ناسازگاريها و تفاوتهاي فردي (1)(2)-نقش والدين در تشخيص تفاوتهاي فردي (1)(2)

موضوع اين بخش ، انواع ناسازگاريها و نقش آنها در ايجاد تفاوتهاي فردي مي باشد.
انسانها رفتارهاي مختلفي دارند. در مورد ناسازگاريها و اختلالات رفتاري نيز وضع به همين صورت مي باشد. به عبارت ديگر، ناسازگاريها در ميان کودکان و نوجوانان، به يک شکل ظاهر نمي شود. براي مثال، شما اختلالاتي از قبيل آشفتگي هيجاني، مشکلات رفتاري و بيماريهاي رواني را شنيده ايد، اما در تعريف آنها با مشکل مواجه مي شويد. علت اين امر، تنوع رفتاري انسانها و اختلالات رفتاري است .



  اختلالات رفتاري

اختلالات رفتاري عبارتند از رفتارهاي گوناگون ، افراطي ، مزمن و انحرافي که گستره آنها ، اعمال تهاجمي تا اعمال گوشه گيرانه را شامل مي شود .
اين رفتارها به گونه اي هستند که موجب ناراحتي مشاهده گر شده و آرزوي توقف آنها را دارد.
به دليل تعاريف مختلف ناسازگاري ، طبقه بندي مختلفي نيز از آنها ارائه شده است.
 



  دو نوع مهم طبقه بندي ناسازگاري ها عبارتند از :

1-از لحاظ زمان بروز که به دو نوع اختلالات اوليه و ثانويه تقسيم مي شوند .

2- تقسيم بندي روانپزشکان که اختلالات رفتاري را به چهار دسته تقسيم مي کنند :

الف ) کودکان بيقرار

ب ) کودکان سمج

ج ) کودکان دير جوش

د ) کودکان دشوار
 



  مربيان و معلمان نيز چهار نوع از اختلالات رفتاري را در کودکان معرفي مي نمايند :

الف ) بي نظمي در رفتار

ب ) اضطراب و گوشه گيري

ج ) رفتارهاي ناپخته و نا مناسب

د ) رفتارهاي ضد اجتماعي


اينک به توضيح تمامي اختلالات رفتاري مذکور مي پردازيم .
منظور از اختلالات اوليه ، اختلالاتي است که کودکان از ابتداي زندگي خود بدان مبتلا هستند، يعني اين اختلالات از همان ابتداي زندگي در کودک ديده مي شود .

در اختلالات ثانويه ، کودک در ابتداي زندگي ، طبيعي بوده ، اما در مرحله اي از زندگي ، بنا به دلايل مختلف ، به اختلالات رفتاري مبتلا مي شود .

کودکان بيقرار ، کودکاني هستند که مشخصه اصلي آنها ، داشتن فعاليت بيش از حد و خود تحرکي است که به اصطلاح " بيش فعال " هستند .

کودکان سمج ، کودکاني هستند که حتماً بايد به تصميمات خود جامه عمل بپوشانند .
کودکان ديرجوش ، در برقراري ارتباط با ديگران مشکل دارند ، يعني در ايجاد روابط اجتماعي مهارت کمتري دارند.

رفتار کودکان دشوار، غير قابل پيش بيني بوده و از نظم خاصي برخوردار نيست. کودکاني که دچار بي نظمي در رفتار هستند، تقريباً شبيه کودکان بيقرار مي باشند. اين کودکان، رفتارهاي غير قابل پيش بيني دارند، منظم نبوده و تابع مقررات انضباطي نيستند.

کودکان مضطرب، کودکاني هستند که معمولاً ترسو بوده و به طور عمده، دچار ترس از مدرسه هستند. در رفتارهاي ناپخته ، کودکاني قرار مي گيرند که رفتارهاي مناسبي از نظر هوشي، جنسيت خود و شرايط محيطي انجام نمي دهند.

کودکاني که دچار رفتارهاي ضد اجتماعي هستند، اعمالي انجام مي دهند که مخالف آداب و هنجارهاي جامعه است . بزهکاران در اين گروه قرار مي گيرند.
 



  ناسازگاريها و تفاوتهاي فردي (2)

در اين بخش مباحث مربوط به قبل را ادامه داده و بحث ناسازگاريها و نقش آنها را در تفاوتهاي فردي به اتمام مي رسانيم .

گروههاي ضد اجتماعي ، همان گروههاي بزهکار هستند . منظور از بزهکاري ، اعمال يکسري رفتارهاي مخالف قانون و عرف جامعه است که براي بزرگسالان جرم محسوب مي شود و در گروه سني تا 18 سال مطرح مي شوند . بعضي از رفتارها هستند که اگر کودکان در زير سن قانوني ، آنها را انجام بدهند ، با آنها برخورد قانوني خواهد شد و " بزه " نام دارند .

افراد ضد اجتماعي ، افرادي هستند که نسبت به آداب و رسوم اجتماعي ناسازگار تلقي مي شوند. افراد مذکور هنگام شرکت در گروههاي خاص، اجتماعي بوده و تنها در برابر جامعه، ضد اجتماعي هستند . آنها در گروه خود، به قوانين و مقررات پايبند مي باشند .

والدين بايد به اين نکته آگاه باشند که اختلالات انواع متفاوتي دارد و هر يک نياز به اقدامات خاصي دارند . به طور معمول ، اختلالات اوليه بنا به علل ارثي و جسماني پديد مي آيند و نياز به اقدامات پزشکي براي درمان آنها ضروري است ، اما اختلالات ثانويه ، بيشتر در اثر عوامل محيطي به وجود مي آيند ، مسأله از نوع رفتاري و محيطي است و نياز به اقدامات رواني ، روشهاي اصلاح رفتار و مشاوره دارد .

در زمينه کودکان بيقرار ، هميشه بايد برخوردها يک قدم جلوتر از رفتار و عملکرد آنها باشد ، يعني پيش از انجام کارهاي پر جنب و جوشي ، بايد به آنها مسئوليت داده شود . براي مثال، در مدارس به بچه هاي شلوغ مسئوليت نمي دهند و مانع فعاليت بيش از اندازه آنها مي شوند .
 

روش برخورد با کودکان سمج ، به اين صورت است که بايد حالات سماجت و پايداري کودکان را به راههاي مثبت و مطلوب هدايت نمود . براي مثال ، بايد در جهت انجام کارهاي تحصيلي ، دست به ساخت وسايل کمک آموزشي بزنند .

والدين در مورد کودکان ديرجوش نقش مهمي ايفا مي کنند . آنها بايد زمينه برقراري روابط را براي کودکان فراهم کنند . براي مثال با خريد هديه هاي ارزان قيمت مي توان ارتباط آنها را با کودکان ديگر برقرار نمود .

کودکان دشوار کودکاني هستند که مقاومت بالايي دارند . لراي مثال ، هنگام خواب شبانه دوست دارند ، بيدار مانده و به تماشاي تلويزيون بپردازند . پرخاشگري در مورد اين کودکان هيچ نتيجه مثبتي ندارد ، بلکه بايد آنها را به صورت کلامي ، در مورد مسائل مورد نظر متقاعد نمود.
 

کودکاني که داراي بي نظمي در رفتار هستند ، اکثراً از خانواده هاي متشنج مي باشند . هر چه زمينه اختلالات کاهش يابد ، از بي نظمي رفتار آنها نيز کاسته مي شود .

احتمال مردم گريزي کودکان گوشه گير و مضطرب در آينده وجود دارد ، زيرا پيش از آنکه فرد به بيماري خاصي مبتلا باشد ، شخصيت يا زمينه آمادگي ابتلاء به آن را کسب مي کند. براي مثال در مورد بيماران اسکيزوفرن ، مشاهده شده که پيش از ابتلا به اين بيماري ، شخصيتهاي اجتنابي داشته اند و از برقراري روابط اجتناب مي کردند و درونگرا بوده اند .

مي توان گفت که کودکان درونگرا ، مستعد اين بيماري هستند ، حتي اگر دچار اين بيماري نيز نشوند ، نمي توانند در زندگي روزمره به طور شايسته اي از حقوق خود دفاع کنند.

در پايان بايد به نقش والدين در ايجاد ناسازگاريهاي رفتاري اشاره نمود ، زيرا تمامي اين ناسازگاريها جزء مسائل رفتاري هستند . بنابراين همه اين مشکلات ناشي از رابطه بين والدين و فرزندان است . چنانچه آموزش و تربيت والدين مناسب باشد ، الگوي خوبي براي فرزندان خود باشند ، آنها الگوهاي خوبي دارند و رفتارهاي مناسبي را انجام خواهند داد ، در غير اينصورت ، نبايد توقع رفتار نرمال را از آنها داشت .
 



  نقش والدين در تشخيص تفاوتهاي فردي (1)

خانواده ، اولين نهادي است که در آن تعلق پيدا مي کنيم و از يک يا چند فرزند و والدين تشکيل شده است . خانواده ها وقتي با هم جمع مي شوند ، واحد بزرگتري به نام اجتماع يا جامعه را تشکيل مي دهند . زندگي انسانها از خانواده شروع مي شود و سپس از طريق ازدواج و به عهده گرفتن نقش والدين ، مجدداً به خانواده بر مي گرديم و خاتمه زندگي هم در خانواده است .  



  وظايف اصلي خانواده عبارتند از :

1-وظيفه حفاظتي و تأمين نيازها

2-تأمين امنيت عاطفي

3- اجتماعي کردن و جامعه پذيري

مهمترين وظيفه خانواده، وظيفه دوم، تأمين امنيت عاطفي مي باشد، زيرا فرزند انسان بر خلاف بچه حيوانات، هنگام تولد ضعيف است و نمي تواند مستقل باشد، در نتيجه ساليان سال وابسته است. کودکان نيازمند حفاظت در برابر خطرات هستند و نيازهاي آنان بايد تأمين شود. خانواده ها حداقل بايد تا دوران بلوغ، نيازهاي فرزندان خود را تأمين کنند ، آنها را از آسيبها دور نگه دارند و زمينه هاي سلامت آنها را تأمين نمايند.

يکي از انگيزه هاي مهم انسان، نياز امنيت و پيوند و تعلق است. عدم تأمين اين نياز، عواقب بسيار ناگواري را به دنبال خواهد داشت.

در اروپاي قرون وسطي، سزارها به والدين دستور مي دادند که به فرزندان خود محبت بيش از اندازه نشان ندهند، بلکه تنها بايد به تأمين خوراک و پوشاک آنها بپردازند . فرزندان خانواده هايي که از اين دستور پيروي مي کردند تا سن 10 تا 11 سالگي بيشتر زنده نمي ماندند و در صورت زنده ماندن، حالت طبيعي نداشتند .
مطالعات نشان مي دهد که کودکان پژوهشگاهي نيز شخصيت نرمالي ندارند ، دچار حالت بي عاطفگي مي شوند و عواطف در آنها به درستي شکل نمي گيرد . بنابراين، مهمترين وظيفه والدين تأمين امنيت مي باشد. وظيفه سوم ، يعني جامعه پذيري نيز از طريق خانواده صورت مي گيرد. والدين از اين طريق، آداب و رسوم جامعه را به فرزندان خود انتقال داده و از آنها انتظار دارند، مطابق با فرهنگ جامعه رفتار کنند ، اين امر ، فرهنگ پذيري يا جامعه پذيري نام دارد.
 



  نقش والدين در تشخيص تفاوتهاي فردي (2)

در بحث گذشته گفتيم که خانواده کوچکترين واحد اجتماعي است که از والدين و چند فرزند تشکيل مي شود. در بحث مذکور ، پيرامون پايگاههاي اجتماعي، خصوصيات خانواده و وظايف آن بحث کرديم، در اين مبحث، مي خواهيم درباره سبک هاي تربيتي والدين صحبت کنيم .
خانواده ها اصولاً در تربيت فرزندان خود از چهار سبک تربيتي استفاده مي نمايند.
 



  اين سبکهاي تربيتي عبارتند از :

1-استبدادي و قدرت طلب

2-دموکراتيک يا آزادمنش

3-آسان گير

4-بي مسئوليت

خانواده ها رفتارهاي متفاوتي با فرزندان خود دارند ، ولي همه آنها در يک يا حداکثر دو روش يا دو طبقه جايگزين مي شوند .
اين سبکهاي تربيتي بر اساس ميزان قدرت ، کنترل کودکان و همکاري والدين با کودکان به وجود آمده اند .
 

1-استبدادي : در خانواده مستبد ، پدر قدرت حاکم بر خانواده است ، از تنبيه بدني استفاده مي نمايد و کنترل تمام کارها در اختيار والدين و بخصوص پدر است . کودک هيچ نقشي در رفتارها و تصميم گيري خانواده ندارد ، بلکه فقط شنونده است . او نمي تواند هيچ نظر خاصي را اعمال کند و بالاخره اينکه حضور کودک در اين خانواده مهم تلقي نمي شود .

2-دموکراتيک : در خانواده آزادمنش ، اشتراک مساعي بين کودک و والدين در زمينه اعمال کنترل و تصميم گيري وجود دارد . خانواده ها کودک را در تصميم گيريها دخالت مي دهند و کودک آزادي محدودي دارد ، اما کنترل مي شود .

3-سهل گير : در اين خانواده ها ، عنان اختيار در دست کودکان است، حرف اصلي را بچه ها مي زنند و بچه هر خواسته اي که داشته باشد ، والدين تسليم آن مي شوند.

4-بي مسئوليت : اين خانواده ها هيچ گونه نُرم و برنامه اي در زمينه تقسيم بندي قدرت و اعمال کنترل ندارند. براي مثال، پدر به خانه نمي آيد ، دير مي آيد ، والدين نمي دانند که فرزندشان در کدام مدرسه مشغول به تحصيل است و ... .

در بين سبکهاي تربيتي بيان شده، خانواده هاي استبدادي و بي مسئوليت، بيشترين عوارض را به همراه دارند. کودکان اين خانواده ها، بيشتر منحرف و درگير رفتارهاي ضد اجتماعي و خلاف آداب و رسوم و فرهنگ جامعه مي شوند، زيرا نظم خاصي در اين خانواده ها وجود ندارد.
هر کدام از سبکهاي تربيتي، موجب بروز ويژگيهاي تربيتي بسياري در کودکان مي شود. پژوهشها نشان داده اند که کودکان طبيعي و موفق، معمولاً متعلق به والدين آزادمنش بوده و کودکان متعلق به ساير سبکهاي تربيتي، کودکاني ناسالم و مبتلا به ناهنجاريهاي رفتاري هستند.
 

http://www.blogfa.com/Desktop/Default.aspx?t=91018285&d=4808819